تبليغاتX
آوای آزاد

آوای آزاد

مطالب وعکسهای جالب راجع به مسائل روز دنیا

چند دعای خواندنی و جالب از زبان کودکان ایرانی

 
آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
 
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ادامه هم داره

ادامه مطلب
نوشته شده توسط دخترچادری در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 12:56 |
موضوع :تصاویر موضوع :طنزسیاسی موضوع :سیاسی موضوع :طنز اجتماعی موضوع :اجتماعی موضوع :رنگارنگ موضوع :گپ و گفت وگو موضوع :اخبار منتخب

انتقاد قرائتی از شعار "نه غزه،نه لبنان"

رئيس ستاد اقامه نماز كشور اظهار داشت: يك عده‌اي شعار داده‌اند كه "نه غزه نه لبنان، جانم فداي ايران "، اگر اينطور است پس نمازتان را هم تغيير بدهيد و بگوييد "السلام علينا و علي ايرانيان " ؛ "نه غزه نه لبنان " مي‌داني يعني چه؟ يعني "نه قرآن ".

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي رئيس ستاد اقامه نماز كشور كه در يك برنامه تلويزيوني به مناسبت عيدفطر سخن مي‌گفت، پس از اشاره به اهميت قرآن و تأثيرات روزه‌داري و تعبد، در بخشي از سخنان خود به ثواب زيارت امام رضا(ع) اشاره كرد و گفت: عده‌اي امامت امام رضا(ع) را در زمان ايشان قبول نكردند كه نامشان "واقفيه " شد. چرا كه امام هفتم نمايندگان در برخي شهرها داشت كه خمس و زكات و سهم امام را جمع كرده بودند و چون پس از شهادت امام هفتم بايد اين‌ها را تحويل امام هشتم مي‌دادند مدعي شدند كه امام هشتم وجود ندارد تا پول‌ها را براي خود نگه دارند.

وي افزود: مواظب باشيم در جمهوري اسلامي، ما "واقفيه " نباشيم كه امام خميني را قبول داشته باشيم اما بعد از امام خميني نسبت به ولي فقيه كمرنگ بشويم؛ آنهايي كه امام خميني را قبول دارند و بعد از آن رهبر مجتهد عادل را قبول ندارند اگر تجديدنظر نكنند نگرانم كه سر از "واقفيه " در بياورند.

قرائتي ادامه داد:‌ بعضي‌وقت‌ها مي‌گويند اين فتواي مرجع را قبول ندارم آن يكي را قبول ندارم يا مي‌گويند نماز را قبول دارم و خمس را قبول ندارم يا روزه را قبول دارم اما حجاب را قبول ندارم؛ درحالي كه بايد مجموعه قرآن را يكجا پذيرفت و اگر امامت هست بايد 12 امامي باشيم نه اينكه "واقفيه " باشيم.

وي با بيان اينكه ممكن است انسان‌ها خيلي زود از خط اصلي دور شوند اظهار داشت: به من گفتند يك عده‌اي شعار داده‌اند كه "نه غزه نه لبنان، جانم فداي ايران "، اگر اينطور است پس نمازتان را هم تغيير بدهيد و بگوييد "السلام علينا و علي ايرانيان " درحالي كه بايد بگوييم "و علي عباد‌الله صالحين " يعني هرجا بنده صالحي هست بايد كمك كنيم.

اين استاد قرآن تصريح كرد: قرآن مي‌گويد كه يك هشتم زكات براي "مؤلفة قلوبهم " است و مي‌گويد اين را حتي به كافر هم بدهيد تا به شما علاقمند شود، چه برسد به مسلمان.

وي با بيان اينكه من براي كار سياسي اين حرف‌ها را نمي‌گويم بلكه به عنوان معلم قرآن حرف مي‌زنم گفت: ما بايد از مظلوم دفاع كنيم حتي اگر مشرك باشد؛ قرآن مي‌فرمايد زمان قيامت مي‌پرسند به چه گناهي اين دختر را زنده بگور كرديد؟ به اين نكته توجه كنيد كه مسلمانان دختر را زنده بگور نمي‌كردند بلكه مشركان در صدر اسلام دختر را ننگ مي‌دانستند و زنده‌ بگور مي‌كردند.

قرائتي تصريح كرد:‌ قرآن حتي براي دختر مشرك هم غصه مي‌خورد و حالا ما مسلمان هستيم، "نه غزه نه لبنان " مي‌داني يعني چه؟ يعني "نه قرآن "؛ ما بايد حركتي بكنيم كه به غيرت عرب‌ها بر بخورد و مدعيان حقوق بشر رسوا شوند كه هيچ كاري براي مسلمانان غزه نكردند.

وي با طرح اين سئوال كه با آن شعارها چه كساني دلخوش شده‌اند اظهار داشت: ما ايران را دوست داريم اما ايران پرست نيستيم. حب وطن خوب است اما پرستش وطن شرك است؛ ما نه پدر مي‌پرستيم، نه آيت‌الله، نه حزب، نه سياست، نه عمامه، نه لباس و نه كت و شلواري، ما فقط خداپرست هستيم و وطنمان را هم دوست داريم.

اين استاد قرآن تصريح كرد: ما به ايران عشق مي‌ورزيم و به ايراني بودن خود افتخار مي‌كنيم و از كشورمان هم دفاع مي‌كنيم اما نه اينكه حالا چون ايراني هستيم شعارهايي بدهيم كه ضد قرآن باشد؛ مگر ما در ماه رمضان دعا نخوانديم كه "اللهم اغن كل فقير "؟ و بعد در جمعه آخر ماه رمضان 5 نفر يا 100 نفر يا هزار نفر و يا 20 هزار نفر يا هرچقدر ديگر بيايند و بگويند فقط ايران؟ پس دعاهايي كه خوانديم دروغ بود؟

قرائتي خطاب به كساني كه اينگونه شعارها را سر داده‌اند اظهار داشت: شعارهايتان را از يك اسلام شناس بپرسيد و حواستان باشد دنبال موجي نرويم كه بعدا در قيامت جوابي براي آن نداشته باشيم؛ مراقب باشيم آب به آسياب دشمن نريزيم.

نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 5:6 |
موضوع :<-CategoryName->

یک طنزنویس علت انتخاب وزرا را کشف کرد

شهرام شکیبا در خبر نوشت:

شمس‌الدین حسینی که در دولت نهم وزیر اقتصاد و دارایی بوده و برای همین سمت در دولت دهم هم پیشنهاد شده، در جمع اعضای اتاق بازرگانی گفته است: «اقتصاد فرمانده نمی‌خواهد.»

محمد علی‌آبادی که در دولت نهم رئیس سازمان تربیت‌بدنی بوده و در دولت دهم به عنوان وزیر نیرو پیشنهاد شده، گفته است: «تخصص وزیر، دستگاه‌های دولتی را نمی‌سازد. وزیر باید فردی باشد که در رده‌های پایینی خدمت کرده و بتواند یک دستگاه را اداره کند.»

کم‌کم دارم نتیجه می‌گیرم وزارت، جز «بله‌قربان» گفتن و مرید و آستان‌بوس و خاکسار و بنده‌ و فدایی و گردن‌کج و رفیق قدیمی‌بودن و خاطرات گرمابه‌ و گلستان و این‌ها چیز بیشتری نیاز ندارد.
اگر اوضاع بر همین منوال پیش برود، هیچ بعید نیست به زودی این جملات را هم بشنویم:
یک معلم: کی گفته معلم باید سواد داشته باشد؟
یک راننده تاکسی: راننده تاکسی باید اخلاق داشته باشد، گواهینامه مهم نیست.
یک خلبان: خلبان باید بلد باشد هواپیما را بلند کند، نشاندنش مهم نیست. بالاخره یا روی چرخ فرود می‌آید، یا با سر.
یک نفر که سر چهارراه ایستاده: وایستادم که وایستادم، به درک که وایستادم.

شغل سخت
من قبلاً مجری تلویزیون بودم. چند روزی است دوباره این کار را شروع کرده‌ام. به نظرم باید دستمزدم را چند برابر کنند. کار خیلی سخت شده است. حتی اگر مجری برنامه آشپزی هم باشی، هزار جور گرفتاری داری. اگر کوکوی سیب‌زمینی درس بدهی، مردم توی خیابان می‌گویند: «عجب!‌ حالا کارت به جایی رسیده که به احمدی‌نژاد طعنه می‌زنی!» اگر کوکوی سبزی پختن را به مردم یاد بدهی، مردم توی خیابان می‌گویند: «تو که طرفدار موسوی و سبزها هستی، توی تلویزیون چه‌کار می‌کنی؟!»

کاپشن بپوشی، حامی دولت می‌شوی. کت مخمل بپوشی، می‌شوی طرفدار انقلاب مخملی. انگشتر فیروزه دستت کنی، می‌شوی طرفدار رضایی. خاطره از مادربزرگت بگویی، می‌شوی طرفدار کروبی.
این چه اوضاع و احوالی است، نمی‌دانم. خلاصه که از دست قضاوت‌های عجیب و غریب مردم، مجری‌گری تلویزیون سخت‌تر شده است از جوشکاری زیر آب

نوشته شده توسط دخترچادری در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 17:55 |
موضوع :<-CategoryName->

دو انتقاد ارگان انصار حزب الله از احمدی نژاد

ارگان مطبوعاتی انصارحزب الله دو انتقاد از رئیس جمهور را به زبان طنز بیان کزد.

به گزارش «شفاف» در ستون سیاست به روایت همولایتی نشریه "یالثارات" با اشاره به به یکی از سخنان احمدی نژآد مبنی براینکه "انگلیس از دخالت در امور ایران دست بردارد والا سیلی خواهد خورد" آورده است:

1ـ این یک حرف درست، انقلابی و دینی است!

2ـ البته اگر به این حرف عمل شود آن وقت نور علی نور است!

3ـ البته خدا نیاورد این که سیلی به صورت انگلستان از جنس سیلی به صورت نظامیان متجاوز انگلیسی باشد!

در انتقاد طنزگونه دوم یالثارات درباره فقر فرهنگی با نقل قول امام جمعه ساری که گفته است "کشور از فقر فرهنگی رنج می‌برد و هنوز برای عفاف و حجاب زنان ایران اسلامی برنامه‌ای مدون وجود ندارد. احمدی‌نژاد باید برنامه‌ای مدون و اصولی برای فرهنگ کشور تبیین و اجرا کند" آمده است:

1ـ احمدی‌نژاد و تدوین برنامه برای گسترش عفاف و حجاب؟

2ـ خدا کند! باز هم خدا کند!

3ـ اما چشممان آب نمی‌خورد
!
نوشته شده توسط دخترچادری در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 2:33 |
موضوع :<-CategoryName->

اصل واژه ها

می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟
 
به نمونه‌های زیر توجه کنید:
 
*زِ پرتی: *واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان
قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران
می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار
کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.
 
* *
 
*هشلهف:* مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از
یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی (I
shall haveبه معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند
ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز
را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار
می‌برند.
 
* *
 
*چُسان فُسان: *از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده
گرفته شده است.*
 
***
 
*شِر و وِر: *از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته
شده است.
 
*
**فاستونی:* پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته
شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.
 
*
**اسکناس: *از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی
برگة دارای ضمانت گرفته شده است.*
 
*
 
*فکسنی: *از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و
واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.
 
*
**لگوری (دگوری هم می‌گویند): *یادگار سربازخانه‌های ایران در دوران تصدی
سوئدی‌ها است که به زبان آلمانی (Lagerhure) به فاحشة کم‌بها یا فاحشة نظامی
می‌گفتند.
 
*
**نخاله: *یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به
آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به
درد نخور هم استفاده کرده‌اند
نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:1 |
موضوع :<-CategoryName->

چند خاطره جالب از زبان نزديكان احمدي‌نژاد

در آستانه انتخابات رياست‌جمهوري، گروهي از نزديكان رئيس‌جمهور به گردآوري خاطراتي از اطرافيان در مورد ش، رفتار و خلقيات وي همت گمارده‌اند كه نكات جالبي در آن به چشم مي‌خورد.
«تابناك» بخش‌هايي از اين خاطرات جذاب و شنيدني درباره دكتر احمدي‌نژاد را منتشر مي‌كند.

1ـ در سفرهاي استاني رسم بر اين است كه به محض ورود به هر شهري، فرزند شهيد يا كودك خردسالي به دكتر خير مقدم مي‌گويد. آقاي دكتر هم به تناسب در گوش آنها چيزي مي‌گويد كه شاد مي‌شوند. برخورد دکتر باعث مي‌شود ابهت رئيس جمهور به يك رفاقت تبديل شود.

2ـ رفتار دكتر با كودكان و نوجواناني كه ايشان را از نزديك مي‌بينند، آنقدر برايشان جذاب و به ياد ماندني است كه رفتار و گفتار او را به عنوان الگو ي خودشان قرار مي‌دهند.
يك بار نوجواني به دكتر نامه نوشته بود كه من تمام ديوار‌هاي اتاقم را پر از عكس شما كرده‌ام به اميد روزي كه بتوانم دوباره در شهرمان شما را از نزديك ببينم. از دكتر هم يك هديه به عنوان يادگاري خواسته بود كه من به عنوان منشي مخصوص دكتر برايش به دستور ايشان يك جلد ديوان حافظ فرستادم.

3ـ دكتر حساسيت خاصي به پرداختِ خُمس داراييش دارد. و براي خودش سال خُمسي دارد. هر سال، يك روز جمعه، دكتر و همسرش از صبح تا شب مي‌نشينند و خُمس آن سال را حساب ـ كتاب مي‌كنند.
حتي اگر يك كيلو برنج اضافي هم باشد، آن را هم حساب مي‌كنند. بعد مبلغ خُمس را مي‌فرستند دفتر مقام معظم رهبري. بچه‌هايش هم وقتي هر كدام به صورت ساعتي، در مدرسه‌اي شروع به تدريس كردند و حقوق بگير شدند، از آنها خواست براي خودشان سال خُمسي تعيين كنند.

4ـ دكتر علاوه بر پرهيز از مال و لقمه حرام، از مال شُبهه‌ناك هم پرهيز مي‌كند. در مهماني‌هاي رسمي داخل و خارج كشور طوري با غذا و سالاد بازي مي‌كند که اطرافیان متوجه نشده و ناراحت نشوند.
سفارشش به بچه‌هايش هميشه اين است كه اگر جايي دوستانتان مي‌خواهند مهمانتان كنند، شما پول خودتان را خودتان بدهيد. اگر خواستيد، دوستانتان را هم مهمان كنيد، و سعی کنید كسي مهمانتان نكند.

5ـ دكتر در عين حالي كه حواسش به بچه‌هايش بود، از آن پدرهايي هم نبود كه زياد توي نخ كارهاي بچه‌هايش برود. به قول پسر كوچكش علي رضا: پدر محدوده فرضي برايمان تعيين مي‌كرد. خط قرمزها را به ما مي‌شناساند. ما خودمان مي‌دانستيم چه مسيري را بايد برويم؛ و تاچه حدودي.

6ـ دكتر بچه‌هايش را طوري بار آورده كه وقتي براي ديدن پدرشان به دفتر رئيس جمهور مي‌آيند، ما كارمند‌هاي دفتر، حتي يك فنجان چايي نمي‌توانيم به آنها بخورانيم.
چند بار هم ديدم كه وقتي از تلويزيون آهنگ‌هاي خاصي پخش مي‌شود سريع خاموشش مي‌كنند. نسبت به صحبت‌هايي هم كه مي‌كنند فوق‌العاده مراقبند.

7ـ همسر دكتر از ابتداي زندگي مشتركشان همواره همراه خوبي براي او بوده. در زمان فرمانداري در ماكو به همراه معاونانش، سه خانواده با هم در يك خانه زندگي مي‌كردند.
به خاطر رعايت بحث محرم و نامحرم خانه را با پرده‌هاي ضخيم به چند قسمت تقسيم كرده بودند تا خانمها راحت باشند.

8ـ دكتر وقتي به خانه مي‌رسد، چون معمولا دير وقت است، بعد از غذا بلافاصله استراحت مي‌كند تا نماز صبح. بعد از نماز صبح ديگر نمي‌خوابد تا 1-12 نصفه شب كل زمان استراحت دكتر در طول روز 5 الي 6 ساعت است.
با وجود جثه ضعيفي كه دارد، كارمندهاي دفترش در مقابل توان و انرژي بالاي دكتر كم مي‌آورند.
نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:30 |
موضوع :<-CategoryName->

طنز: راه‌هاي اصلاح الگوي مصرف

«فرورتيش رضوانيه» در وبلاگ خود درباره راه‌هاي حركت به سوي اصلاح الگوي مصرف نوشته است:

• احساس مي‌كنيد بايد به حمام برويد. شير آب را باز مي‌كنيد تا گرم شود، سپس دنبال كارهايتان مي‌رويد. يك ساعت بعد دوباره به حمام سر مي‌زنيد. آب گرم شده، ولي حال دوش گرفتن را نداريد. شير آب را مي‌بنديد و ترجيح مي‌دهيد كه بخوابيد.
 
• سوار اتومبيلتان مي‌شويد تا با همسر و فرزندانتان به گردش برويد. متوجه مي‌شويد كه بايد بنزين بزنيد. در صف طولاني جايگاه عرضه سوخت منتظر مي‌مانيد و باقي‌مانده بنزين داخل باك را هم مي‌سوزانيد. بعد از سوخت‌گيري، الكي در خيابان‌ها بالا و پايين مي‌رويد. ساندويچ زاپاتا مي‌خوريد، دوباره بنزين مي‌زنيد و به خانه برمي‌گرديد.

• قرار است خواهر همسرتان با دامادهايش به خانه‌تان حمله كنند. يك عالمه شام درست مي‌كنيد. اما او فقط با شوهرش مي‌آيد و يك عالمه غذا را تا چند روز بعد در يخچال نگهداري مي‌كنيد و هر روز به خورد شوهر بچه‌هايتان مي‌دهيد. آخرش آن‌ها هم خسته مي‌شوند و يك روز كه در خانه نيستيد، غذاها را دور مي‌ريزيد و الكي به شما مي‌گويند كه آن را خورده‌اند تا بالاخره از غذاي يخچالي راحت بشوند.

• به پسرتان اجازه مي‌دهيد تا از اتومبيلتان استفاده كند و با دوست‌هايش به گردش برود. يك روز وقتي از محل كارتان به خانه برمي‌گرديد، همسرتان مي‌گويد كه اتومبيلتان از وسط نصف شده است. شما كه اين پول‌ها برايتان چيز مهمي نيست، دستي روي سر فرزندتان مي‌كشيد و از او مي‌خواهيد تا سعي كند زودتر گواهينامه بگيرد.

• براي اين كه به فاميل‌هايتان اثبات كنيد كه ميراث‌دار خسيسي نيستيد، ميهمان‌هاي مجلس ختم آن مرحوم را به يك رستوران گران مي‌بريد و گارسون‌ها برايشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت كبابي، مقداري جعفري، يك حلقه پياز با ضخامت نيم سانتي‌متر، يك قاچ ليمو و يك عدد زيتون مي‌آورند. چند دقيقه بعد، مبلغي معادل قيمت يك سمند سورن با رنگ سفارشي را به صندوق رستوران پرداخت مي‌كنيد.

• يك پول خوب دستتان مي‌آيد. تصميم مي‌گيريد آن را براي نامزدتان خرج كنيد. دو ساعت در خيابان وزرا بالا و پايين مي‌رويد و جست‌وجو مي‌كنيد تا عطر مورد علاقه او را پيدا كنيد و بخريد. آخرش هم آن را گير نمي‌آوريد و تصميم مي‌گيريد يك انگشتر قشنگ برايش بخريد. اما نظرتان عوض مي‌شود و يك روز كه اتومبيل او را قرض گرفته‌ايد، آن را به خيابان سورنا مي‌بريد و رويش يك سيستم صوتي درست و حسابي مي‌بنديد. وقتي همان شب به خانه نامزدتان مي‌رويد، او مي‌گويد كه چون به پول نياز داشته، اتومبيلش را يك ساعت قبل به پسرخاله‌اش فروخته است.

• از وقتي مدل جديد موبايل مورد علاقه‌تان را پشت ويترين يك فروشگاه ديده‌ايد، شب‌ها خواب‌تان نمي‌برد. چند روز بعد وقتي حقوق خود را دريافت كرديد، بلافاصله به خيابان جمهوري مي‌رويد و آن گوشي را مي‌خريد. شب وقتي به يك ميهماني مي‌رويد، عاشق گوشي يكي از ميهمان‌ها مي‌شويد. روز بعد به خيابان جمهوري مي‌رويد و آن گوشي را مي‌خريد و گوشي قبلي‌تان را هم توي كشوي ميزتان مي‌گذاريد.


• يك پول قلمبه دستتان مي‌آيد. به همسرتان مي‌گوييد كه اين پول مال هر دو نفر شما است، اما او خودش مي‌تواند تصميم بگيرد با آن در يك تور خارجي ثبت‌نام كنيد يا براي تجهيز خانه خرج كنيد. همسرتان چند روز فكر مي‌كند و آخرش مي‌گويد كه مي‌خواهد مبلمان را عوض كند. از آن خسته شده است. روز بعد مبلمان جديد را سه ميليون تومان مي‌خريد و مبلي كه سال قبل دو ميليون خريده بوديد و آخ هم نگفته و سالم است را از شما 300 هزار تومان مي‌خرند. مجبور هستيد. مي‌فهميد؟ مجبور هستيد!
نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:58 |
موضوع :<-CategoryName->

سرنوشت مقايسه حضرت زهرابا اوشين

محمد هاشمي در گفتگويي با ويژه نامه حضور به رابطه صداوسيماي دوران تحت مديريتش با بيت رهبري و شخص امام(ره) اشاره و خاطرات بسيار جالبي از ان روزها عنوان كرد.

وي كه در گفتگو با بهروز افخمي ـ مدير شبكه دوم سيما در دوران محمد هاشمي ـ سخن مي گفت در خصوص رابطه خود با امام(ره) با اشاره به ديدارهايي منظم و گاه هفتگي و 10 روز يكبار گفت: در اخبار شعارهاي مرگ بر امريكا، مرگ بر شوروي و مرگ بر منافقين و صدام پخش مي شد. يك شب شعار مرگ بر شوروي حذف شده بود پرس و جو كردم گفتند از بيت امام گفتند اين شعار حذف شود. احمد آقا از بيت تماس گرفت و گفت امام(ره) شما را كار دارد. امام پرسيد چه كسي گفته اين شعار را حذف كنيد و من گفتم. امام عصباني شدند و اعضاي بيت را صدا كردند. همه در رفتند و هيچ كس خدمت نرسيد. بعد به من فرمودند كه از اين به بعد اگر چيزي از قول من گفتند بيا از خود من بپرس.

وي در ادامه به بيان برخي خاطرات دوران مديريتش اشاره مي كند و مي گويد: سالگرد اميركبير بود و هيچ برنامه‌اي براي پخش نداشتيم. گفتيم از سريال صاحب قران يكساعت تدوين كنند و پخش كنند. آخرين صحنه اين فيلم گريه كردن زن اميركبير كه خانم فخري خوروش آن را بازي مي كرد، بود كه با آرايش غليظي تمام صفحه تلويزيون را مي گرفت و گريه مي كرد. اين پخش شد فردايش امام تماس گرفتند و گفتند اين چه چيزي بود كه ديشب پخش كردي؟ كي زن اميركبير اينگونه بوده؟ اين كارها چيست كه انجام مي دهيد...

به گزارش فردا، محمد هاشمي در خصوص جنجال يك برنامه راديويي در خصوص اوشين هم مي‌گويد: راديو به مناسبت شهادت حضرت زهرا(س) يك مصاحبه اي داشت. زماني بود كه ما اوشين را پخش مي‌كرديم. از دختر خانمي مي پرسند الگوي شما كيست؟ مي‌گويد اوشين. گوينده مي‌گويد الگوي شما بايد حضرت زهرا(س) باشد چرا اوشين؟ مي‌گويد: حضرت زهرا(س) مال 1400 سال پيش است. ما يك الگوي امروزي مي خواهيم... برنامه زنده بود و آقاي جعفري جلوه كه در راديو بود آن را پخش كرده بود.

وي در همين زمينه ادامه مي دهد: امام به آقاي ميرعماد دادستان عمومي دستور دادند كه موضوع را بررسي كنند و اگر اين برنامه با قصد پخش شده، افراد را اعدام كنند. چون توهين به حضرت زهرا(س) بود. آقاي ميرعماد احكامي صادر كرد. شش هفت نفر محكوم شدند. از 5سال انفصال تا شلاق. اما حكم اعدام به كسي ندادند. من به ميرعماد زنگ زدم سراغ بچه ها را گرفتم. گفت دفتر من هستند و مي خواهم بفرستم زندان قصر. گفتم نفرست تا من خبر دهم. نامه اي نوشتم به امام و... ميرعماد زنگ زد و گفت ديگر نمي توانم نگهشان دارم. فرستادشان زندان قصر. من زنگ زدم به مدير زندان و گفتم داخل بند نفرستنشان و سرشان را هم نتراشند. رفتم خدمت امام و گفتم من مقصرم. من مسئول صداوسيما هستم اگر اينها را مجازات كنيد ديگر در صداوسيما سنگ روي سنگ بند نمي شود و من نمي‌توانم آنجا را اداره كنم. خواهش مي كنم شما مرا مجازات كنيد. امام گفت بنويس، من آنها را عفو مي كنم. گفتم نوشتم. نامه را خدمت امام دادم. همانجا به آقاي موسوي اردبيلي نوشتند كه من اينها را عفو كردم. شما آنها را رها كنيد. خودم غذا گرفتم و رفتم زندان...

وي در خصوص فشار ها براي پخش موسيقي از صداوسيما هم اينگونه گفت: در نماز جمعه مرا تكفير مي كردند كه تو موسيقي پخش مي‌ كني و مي گويي كارهايت بر حسب نظر امام است. بگو در كجاي تحريرالوسيله آمده است. در تحريرالوسيله هيچكدام از اينها مورد بول نيست. فرداي آن روز من رفتم خدمت امام. گفتم آقاي گيلاني عضو فقهاي شوراي نگهبان آمده مرا به استناد تحريرالوسيله تكفير مي‌كند. من هيچ پاسخي ندارم. شما اگر اين نوع موسيقي كه ما پخش مي كنيم، حرام مي دانيد بگوييد. من كه نمي‌خواهم آخرتم را براي دنياي ديگران بفروشم. امام گفتند من برخي چيزهايي كه در تحريرالوسيله گفتم الان قبول ندارم. نامه اي خطاب به من بنويس من جواب آن را مي دهم.امام در جواب نامه من نوشتند: خلاف در صداوسيما به طور نادر ديده مي‌شود. اما دو نكته را من بايد تذكر بدهم\ اول اينكه اجنبي گريم نكند و دوم بيننده از روي شهوت نظر نكند.

وي در توضيح اجنبي گريم نكند، مثال ظريف و هوشمندانه امام را يادآوري مي‌كند و مي‌گويد: منظور امام اين بود كه چرا زن ها را مردها گريم مي كنند و مي‌گفتند: شما بعد از پايان برنامه‌ها مي‌نويسيد چه كسي چه كاري انجام داده است. گاهي ديده‌ام اسم گريمور مرد و زن را نمي‌آوريد اما بازيگر مرد و زن داريد. من تذكر دادم اگر اجنبي گريم مي كند، اين كار را نكند.

بنا بر اين گزارش وي در خصوص پخش سريال اشك تمساح نيز اينگونه گفت: ما دو سريال 12 قسمتي طراحي كرده بوديم. در بخش اول موضوع ليبرال ها بودند و زنان هم سربرهنه در يك اتاق بازي مي‌كردند. سريال جنجال برانگيز شد. چون به شاه هم مي پرداخت. خيلي ها مخالفت كردند در نماز جمعه پلاكارد مي زدند كه اشك تمساح اشك مومنين را در آورد. يك شب آقاي انصاري از دفتر امام زنگ زد و گفت امام گفتند امشب قسمت آخر اشك تمساح پخش مي شود يا نه. قرار بود قسمت نهم پخش شود. من گفتم نه. سريال 12 قسمت است. انصاري گفت انگار مي خواهند آن را جمع كنند. زنگ زدم مدير پخش گفت بله. آقاي جنتي دستور داده كه چهار قسمت آخر را يكي كنيم و...زنگ زدم دفتر امام و قضيه را گفتم. امام گفتند چرا؟ گفتم دليلش مخالفت شوراي سرپرستي صداوسيماست. امام فرمودند شما اطلاعيه بدهيد و بگوييد سريال ادامه دارد. بعد در اطلاعيه اين مطلبي را كه من مي گويم بنويسيد: از خبرگاني سوال شد گفتند كه ممكن است در تهيه اين سريال خلاف شرع واقع شده باشد اما پخش سريال خلاف شرع نيست.

من هم اطلاعيه را نوشتم و و اعلام كردم كه سريال پخش شود و 12 قسمت دوم آن هم توليد مي شود. اطلاعيه بعد از پايان سريال پخش شد. فرداي آن روز شوراي سرپرستي مرا احضار كردند كه چرا اين اطلاعيه را پخش كردي؟ گفتم شورا از من مشورت خواست براي اعلام قسمت پاياني آن هم در قسمت نهم كه من براي پخش اطلاعيه مشورت كنم؟ گفتند خب اين خبره تو كي بوده كه گفته اشكال شرعي نداره؟ من را مسخره كردند. يكي گفت كه اين خبره را از امريكا آورده است.
خلاصه ما را دست انداختند. من سكوت كرده بودم خوب كه مسخره كردند گفتم اگر اصرار داريد معرفي كنم. گفتند بگو. گفتم اين جمله را امام به من گفتند. رنگ اينها مثل گچ شد. گفتند بي خود مي گويي. گفتم اگر مي خواهيد همين الان زنگ بزنم دفتر امام و جلوي خودتان بپرسم.

به گزارش خبرنگار فردا، محمد هاشمي قبول مسئوليت در صداوسيما را نيز از سر استيصال مسئولان عنوان كرده و در اين گفتگو تصريح كرده است: شوراي سرپرستي صداوسيما آمدند دفتر من گفتند الان به هركسي مراجعه مي كنيم يا استخاره‌اش بد مي‌آيد يا خودش نمي‌پذيرد. علي لاريجاني هم گذاشته بود و رفته بود ديگر نمي توانست كار كند. اينها گفتند ما الان مستاصل هستيم. من گفتم من نه راديو را مي شناسم و نه تلويزيون. من اينكاره نيستيم. خواستند از من قول بگيرند من گفتم بايد بروم خدمت امام. من آن موقع معاون سياسي شهيد رجايي و سرپرست وزارت خارجه بودم. روز شنبه اي اول وقت زماني را مشخص كردند براي ملاقات با امام. اما اينها همان شب از تلويزيون انتصاب مرا اعلام كردند. من خدمت امام كه رسيدم گفتم ماجرا چيست و مرا در عمل انجام شده قرار دادند. شما حالا اگر نصيحتي داريد بفرماييد كه امام گفتند صداو سيما دانشگاه عمومي و سراسري است پس بايد آموزنده باشد. تلويزيون شركت سهامي نيست كه چند سهم آن متعلق به قوه قضائيه باشد يا مجلس و... متعلق به عموم مردم است و مردم بايد در تلويزيون حضور داشته باشند يعني بايد مشكلات و مسائل آنان حل بشود. ديگر اينكه صداوسيماي اسلام است و غير اسلامي نبايد باشد. ديگر اينكه كاري بكنيد كه مردم جلوي اين جعبه بنشينند يعني برنامه هاي شما بايد جذاب باشد. بعد فرمودند بايد صداي انقلاب را به همه دنيا برسانيد.
نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 20:50 |
موضوع :<-CategoryName->

گزارشي از حضور مخفيانه چهار دختر ايراني در استاديوم آزادي

 

نمايي از فيلم آفسايد

اگر در روز بازي ايران- كره جنوبي به سكوهاي شمالي ورزشگاه آزادي نگاه مي‌كرديد، تماشاگران سرخپوش كره جنوبي را مي‌ديديد كه دربين‌شان خانم‌هاي چشم بادامي هم تيم‌شان را تشويق مي‌كردند. 

به نوشته روزنامه فرهنگ آشتي؛ البته خبر رسمي صدورمجوز براي بانوان كره از يك ماه پيش منتشر شده بود و حضورشان در استاديوم آزادي چندان اتفاق عجيبي به حساب نمي‌آمد. اما تنها دو روز پس از ديدار تيم ملي فاش شد كه در بين 300تماشاچي كره جنوبي در استاديوم آزادي، چهار دختر ايراني هم بودند. البته قابل پيش‌بيني بود كه يكي دو خانم ايراني براي ايفاي نقش مترجمي همراه آنها به ورزشگاه رفته باشد اما اين چهاردختر نه كارمند سفارت كره جنوبي در تهران بودند، نه حكم مترجم و تورليدر را براي آنها داشتند. اين چهار دختر مخفيانه به ورزشگاه رفته بودند.

خوان اول
«ما هميشه پيش از مسابقات تيم ملي جمع مي‌شويم تا ببينيم چطور مي‌توانيم به ورزشگاه برويم. پيش ازبازي با كره جنوبي هم پيش خودمان به جمع‌بندي رسيديم كه چند نامه به زبان‌هاي انگليسي و كره‌اي براي زناني كه از سئول به تهران آمدند بنويسيم تا ما را هم همراه خودشان به استاديوم ببرند. خيلي شانسي يك مترجم زبان كره‌اي هم پيدا كرديم و نامه را نوشتيم.» اين ايده اوليه چهار دختري بود كه براي تماشاي بازي ايران- كره جنوبي يك مسير نامتعارف را انتخاب كرده بودند. آنها تا صبح روز بازي صبر كردند و تازه آن وقت كارشان را شروع كردند. به سمت ساختمان سفارت كره جنوبي در تهران رفتند و نامه‌هايي را كه تايپ كرده بودند به تور ليدر تماشاگران كره جنوبي درتهران دادند. تماشاگران كره جنوبي برخورد خوبي با آنها دارند و حتي كار به جايي مي كشد كه سه تا بليت بازي را به آنها مي‌دهند. البته اين تنها خوان اول رسيدن به سكوهاي ورزشگاه بود.

عبور از در ورودي
كاروان تماشاگران كره جنوبي به سمت ورزشگاه راه مي‌افتد. چند اتوبوس در كنار چند اتومبيل شخصي كه يكي از آنها حامل چهار دختر بود. ماشين‌ها از در ورودي ورزشگاه عبور مي‌كنند و به خاطر اينكه ورود كاروان تماشاگران كره جنوبي با حراست مجموعه ورزشي آزادي هماهنگ شده بود، ماموران حراست كاري با دختران ايراني ندارند. از در ورودي جايگاه تماشاگران كه عبور مي‌كنند خيال شان راحت مي‌شود كه دست كم پاي‌شان به ورزشگاه رسيده. ميان تماشاگران چشم بادامي مي‌نشينند و منتظر تا سوت آغاز بازي را بشنوند. بازي آغاز مي‌شود و آنها با شگفتي به زمين چمن چشم مي دوزند: «يكي از ما بازي ايران- بحرين در مسابقات مقدماتي جام جهاني را استاديوم رفته بود و باتجربه‌تر از ما بود.»
لو رفتيم
اما چشم‌هاي درشت آنها در مقايسه با خانم‌هاي چشم بادامي كره جنوبي به قدري توي چشم مي‌زد كه هنوز نيم ساعتي از بازي نگذشته لو مي‌روند. آنها را به سمت حراست مي برند. در يك اتفاق عجيب مامور حراست به جاي اينكه آنها را به بيرون از استاديوم هدايت كند، دختران را نصيحت مي‌كند كه تنها بازي را تماشا كنند و زياد شلوغ بازي در نياورند. البته مامور حراست آنها را چند رديفي بالاتر از تماشاگران كره جنوبي مي‌نشاند تا مشكلي براي‌شان به وجود نيايد. البته درآن بين يكي دو گزارشگر براي گفت‌وگو با دختران به سمت سكوي تماشاگران كره‌جنوبي مي‌رود اما حراست اجازه اين كار را به آنها نمي‌دهد. البته اين را هم بايد اضافه كنيم گزارشگران شبكه «پرس‌تي وي» از كساني بودند كه به دنبال مصاحبه با آنها بودند و در اين راه ناكام ماندند.

هم كره، هم ايران
«وقتي ايران گل زد داشتم با تلفن صحبت مي‌كردم. جيغي كه زدم شرط مي‌بندم روي شنوايي پشت خطي تاثير گذاشت. گريه ديگر نگذاشت صحبت كنم. مثل رويا بود آن لحظه. مطمئن بودم گل زديم. دقيقا پشت دروازه بودم و توپ زرد رنگ انگار خورده بود درست وسط قلبم. اما طبق عادت منتظر بودم صحنه تكرار گل پخش شود وشادي بازيكن گل‌زن.» اين واكنش يكي از دختران تماشاگران بازي ايران- كره جنوبي پس از گل جواد نكونام به كره جنوبي بود. اما اين شادي چندان دوام نداشت و بازي به تساوي كشيده شد: «وقتي ايران گل خورد هياهوي تماشاچي‌هاي كره‌اي كه اطرافمان را گرفته بودند، مانع نشد سكوت سنگين ايراني‌ها را نشنويم.» 

و آخر
غيراز بازي ايران- بحرين در مسابقات مقدماتي جام جهاني 2006 كه يكسري از خانم‌ها را به ورزشگاه راه دادند ، ديگر دختري شانس ورود به استاديوم را پيدا نكرده بود. البته بماند كه سال گذشته يكي از دختران با پوشش پسرانه به ورزشگاه رفت و توانست بازي را تماشا كند. 

نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 20:7 |
موضوع :<-CategoryName->

معصومه ابتكار پخت ميرزاقاسمي را به وليعهد روماني ياد داد

معصومه ابتكار در سايت خود نوشت: وقتي چند پديده كه هيچ ارتباطي با يكديگر ندارند، در كنار هم قرار مي گيرند، مي شود گفت يك اتفاق جالب رخ داده است؛ مثلا پديده هايي مانند وليعهد روماني، ميرزا قاسمي و قطب شمال.

سال گذشته كه «اجلاس دين، علم و محيط زيست» در سفري با كشتي به سوي قطب شمال برگزار مي شد، چنين اتفاقي رخ داد.

يك روز ظهر، بر سر ميز ناهار با تعدادي از مهمانان بحثي در مورد عادت هاي غذايي وآثار آن بر روح و روان انسان ها در گرفت؛ اينكه شيوه هاي مختلف غذا خوردن يا پخت آن و يا آداب اديان مختلف هنگام غذا چه اثراتي را مي تواند در روحيات و خلقيات انسان بگذارد و تاريخ و سنت جوامع گوناگون در اين زمينه چگونه است.

وليعهد كشور روماني هم در ميان مهمانان بود. او در مورد عادات غذايي مردمش توضيحاتي داد كه براي من نقاط تشابه و اشتراك زيادي با عادات غذايي خودمان داشت. شايد اشاره ام به اين تشابه، باعث شد كه وي از من بخواهد تا دستور نوعي غذاي ايراني را كه با بادنجان درست مي شود به او بدهم. فوري ميرزا قاسمي به ذهنم رسيد.

پس از توضيحات شفاهي كوتاه در مورد ميرزا قاسمي و استقبال وليعهد روماني، دستور كتبي آن را هم به انگليسي برايش روي يك كاغذ نوشتم:

بادنجان 4 عدد

سير 4 حبه

گوجه فرنگي متوسط 3 عدد

تخم مرغ 3 عدد

مقداري نمك

طريقه پخت: بادنجان ها را كباب كرده و پس از پوست كندن مي كوبيم. بعد آن را با سير خرد شده تفت مي دهيم و گوجه فرنگي خرد شده را هم اضافه مي كنيم. وقتي اين مواد پخت، تخم مرغ ها را بر روي آن مي شكنيم.

بعد هم در توضيحات تكميلي، به او گفتم: اين غذاي محلي شمال ايران است كه البته در ميان مردم اكثر نقاط كشور محبوبيت دارد.

وليعهد روماني همان طور كه شيوه طبخ ميرزا قاسمي را مي خواند و سر تكان مي داد، گفت: غذاهاي مشابهي در روماني و كشورهاي اروپاي شرقي وجود دارد، در فرصتي اين غذا را آماده مي كنم و از سفير ايران دعوت و او را غافلگير مي كنم.

او كه يك وبلاگ شخصي هم دارد، تاكيد كرد كه دستور پخت ميرزا قاسمي را در وبلاگش هم قرار مي دهد.

شما هم اگر دوست داشتيد مشغول تهيه ميرزا قاسمي شويد. فقط يادتان باشد ميرزا قاسمي و نرگسي را با هم در يخچال نگذاريد، چون اگر در يخچال بسته شود، بعضي اشكال مي گيرند.

نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 20:4 |
موضوع :<-CategoryName->

استعفا

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 نويسنده: سانتيا سالگا

نوشته شده توسط دخترچادری در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 18:2 |
موضوع :<-CategoryName->

طنزی جالب از وقایع فلسطین و غزه

شاید بعضی اوقات طنز و کاریکاتور معانی و مفاهیم حقیقی را با تاثیر بیشتری در ذهن خواننده و شنونده القا کند. برای آن دسته از کسانی که هنوز فجایع غزه و حملات وحشیانه رژیم پوشالی صهیونیستی نتوانسته چشمانشان را به روی هولوکاست واقعی باز کنند توصیه می کنم این داستان کوتاه طنز را بخوانند:
روزی خری وارد مزرعه یک کشاورز شد و شروع کرد به خوردن آنچه که صاحب مزرعه با رنج و سختی فراوان کاشته و از آن مراقبت کرده بود.
چگونه باید خر را از مزرعه خارج کرد ؟؟سئوالی حیرت آور!!
مرد به سرعت به سوی خانه دوید و مقداری ادوات و ابزار با خود آورد .با خود گفت :این موضوع را نمی توان ساده گرفت و تاخیر کرد .یک عصای بلند و چکش و میخ و تکه بزرگی مقوا آورد.روی آن مقوا نوشت :
ای خر نفهم از مزرعه من خارج شو !
مقوا را روی عصای بلند چوبی با چکش و میخ محکم نصب کرد .و به مزرعه اش ، جایی که آن خر در حال چریدن و خوردن محصولاتش بود رفت.پلاکاردی را که درست کرده بود بلند کرد .تا غروب منتظر ماند.اما آن خر از مزرعه خارج نشد !
مرد متحیر ماند .با خود فکر کرد ، شاید این خر آنچه را که نوشته ام نمی فهمد!
به خانه برگشت و خوابید. صبح روز بعد ،تعداد بیشتری پلاکارد مثل روز قبل درست کرد ،و فرزندان و همسایه ها را نیز خبر کرد ،تمام اهل روستا را فراخواند ،یعنی همان کاری که نشست كشورهای عضو سازمان ملل انجام می دهند! مردم در مقابل مزرعه صف کشیدند.و پلاکاردها را در دست گرفتند و شعار دادند :ای خر نادان از مزرعه خارج شو ! مرگ بر خر! ننگ و شرم بر تو ای خر !
صاحب مزرعه و همه کسانی که در اطراف مزرعه جمع شده بودند شروع به شعار دادن کردند:ای خر از مزرعه برو بیرون! برو بیرون به نفع توست!
و خر، همچنان در خریت خود باقی بود. همچنان می خورد و توجهی به آنچه در اطرافش می گذشت نداشت .روز دوم نیز سپری شد و خورشید غروب کرد .مردم از شعار دادن و فریاد زدن خسته شدند و صدایشان گرفت .وقتی دیدند که خر به گفته ها ی آنها توجهی ندارد به منزل های خود بازگشتند .فکر کردند راه دیگری بیابند .
صبح روز سوم ،مرد روستایی در خانه خود نشست و نقشه دیگری کشید .نقشه ای جدید برای خارج کردن خر از مزرعه .محصولات مزرعه او داشت تمام می شد .مرد روستایی با اختراع جدید خود خارج شد .مجسمه ای از شکل خر ساخت .که خیلی شبیه همان خر در مزرعه بود .و به محلی که خر در حال چریدن در مزرعه اش بود رفت .و در جلوی چشم خر .و مردمی که برای برای خروج خر فریاد می زدند ، بنزین را بر روی تمثال خر ریخت و آن را آتش زد ، مردم زیادی جمع شده بودند .فریاد کشیدند و تکبیر گفتند .خر نگاهی به مجسمه در حال سوختن انداخت .سپس بی محابا به کار خوردن مزرعه مشغول شد .عجب خر لجبازی! اصلا نمی فهمد !
گروهی را برای مذاکره با خر فرستادند .به خر گفتند : صاحب مزرعه خواسته تا تو از ملکش بیرون بروی ! او صاحب زمین است و حق دارد و تو باید از مزرعه خارج بشوی .خر نگاهی به آنها انداخت و سپس به خوردن مشغول شد بی آنکه توجهی به سخنان آن گروه مذاکره کننده بکند .
بعد از تلاشهای فراوان،مرد روستایی واسطه دیگری برای مذاکره با خر فرستاد ، واسطه به خر گفت : صاحب مزرعه آماده است تا از قسمتهایی از مزرعه به نفع تو کوتاه بیاید و آنهارا به تو بدهد .خر مشغول خوردن بود و توجهی نداشت .
مرد گفت : یک سوم مزرعه را به تو میدهم
خر پاسخی نداد
مرد : نصف مزرعه را میدهم
خر دوباره پاسخی نداد
بسیار خوب
هر مساحتی را که می خواهی تعیین کن ولی از آن تجاوز نکن
خر سرش را بلند کرد .و د رحالیکه از خوردن سیر شده بود .کمی در اطراف مزرعه راه رفت .به مردمی که در اطراف او بودند نگاه کرد و شروع کرد به فکر کردن .مردم خوشحال شدند . پنداشتند بالاخره با خر به توافق رسیده اند!
صاحب مزرعه چوبهایی را حاضر کرد .مزرعه را به دو نیم تقسیم کرد .و بین آن دیوار کشید .و نصف مزرعه را که خر در آن بود به او واگذار کرد .
صبح روز بعد ،صاحب مزرعه با صحنه ای غیر منتظره روبرو شد .خر نیمه مزرعه خود را رها کرده بود و وارد نیمه دیگر شده بود که متعلق به صاحب مزرعه بود و شروع به خوردن نیمه دیگر محصولات کرده بود . مردم دوباره جمع شدند و پلا کاردها را بالا بردند.تظاهرات کردند .به نظر می رسید که دیگر فایده ای نداشت.این خر اصلا نمی فهمد!او از جنس خرهای منطقه نبود .ظاهراً از روستایی دیگر آمده بود .
مرد روستایی داشت با خود فکر می کرد که مزرعه را بطور کامل به خر واگذارد و به روستایی دیگر برود و در آنجا برای خود مزرعه جدیدی درست کند . در مقابل دهشت همه حاضران و در حضور جمعیت زیادی که در آنجا جمع شده بودند ،در حالی که هیچ کس در روستا نبود الا اینکه در آنجا حضور یافته بود ، تا در تلاشهای بی فایده برای راندن آن خر اشغالگر لجباز متکبر سلطه جو و موذی از مزرعه چاره ای بیندیشند، ناگهان پسر بچه ای کوچک ،از بین صفوف مردم خارج شد ، وارد مزرعه شد ، به سوی خر پیش رفت،و با عصای کوچک خود ضربه ای به پشت خر زد و او را وادار کرد به خارج از مزرعه فرار کند .
همه مردم روستا فریاد زدند : یا الله !!! این کودک ما را رسوا کرد! او باعث خواهد شد تا مردم روستاهای اطراف به ریش ما بخندند و ما را مورد تمسخر قرار بدهند پس چاره ای ندیدند جز اینکه آن کودک را بکشند و خر را دوباره به مزرعه برگردانند!
سپس، فردای آن روز فریاد برآوردند که آن کودک شهید شد!


وبلاك نویسنده مطلب:http://www.saramome ni.blogfa. com
منبع عربي : http://www.sarayane ws.com

نوشته شده توسط دخترچادری در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 18:56 |
موضوع :<-CategoryName->

آيا ناصر عبداللهي كشته شده است؟

محمد علي چاووشي رئيس موسسه «مشکات»، رئيس استوديو بل است. وي همچنين رئيس اسبق صنف توليدات محصولات شنيداري بوده است.
وي دو سال پيش در تشييع پيکر شهيد ناصر عبداللهي اعلام کرد که وي شهيد انديشه علوي است. اکنون پس از دو سال به خدمتشان رسيديم تا در مورد شهادت ناصر و شهيد انديشه علوي با ايشان مصاحبه‌اي داشته باشيم. بدون مقدمه سراغ اصل مطلب مي‌رويم.

تبيان: جناب آقاي چاووشي، بعد از دوسال که از شهادت ناصر مي‌گذرد هنوز خيلي‌ها نمي‌دانند که آقاي عبداللهي به شهادت رسيده‌اند و هنوز خيلي‌ها هم گرفتار شايعات هستند.

چاووشي: بسم الله الرحمن الرحيم. اين که ايشان توسط چه کساني شهيد شدند يا به قتل رسيده‌اند، اين يک کار تخصصي است و بايد از حوزه پليس و کشف جرايم و اينها و مسئولان قضايي سوال شود. من از آقاي عبداللهي شناختي دارم و در حدود شناختم صحبت خواهم کرد.

اينکه من شناخت دارم از آقاي عبداللهي به عنوان هنرمند جواني که در اواخر عمرش دگرگوني احوال و انقلاب روحي برايش پيش آمده بود، اين را خودم ديدم. من بيشتر روايتگر اين وجه اخير احوال و رفتار ايشان مي‌توانم باشم. به عنوان کسي که به هر صورت با اهل هنر ناگزير از ارتباط است. ما به عنوان يک ارتباط حرفه‌اي و کاري و يک کسي که ناشر موسيقي است با اهالي موسيقي ارتباط داريم و از جمله اين عزيزان زنده ياد ناصر عبداللهي است.

به هر صورت ايشان جواني بود که بر حسب يک اتفاق استعداد هنري‌اش کشف شد. گروهي از رسانه ملي در ايام دهه فجر به بندر عباس رفته بودند. آنجا با يک جواني برخورد مي‌کنند که مي‌بينند گرايشي به هنر و موسيقي دارد و سرود‌هايي را براي اينها زمزمه مي‌کند. همين جرقه ارتباط و انگيزه آقاي عبداللهي با موسيقي مرکز نشينان و دسترسي به رسانه و به انتشارات و موسسات توليد و نشر موسيقي مي‌شود . به تهران سفري مي‌کنند و به هر صورت تقريبا خيلي زود و به سرعت جامعه به ايشون اقبال کردند. و در ژانري که خودش به آن تعلق داشت يعني ژانر موسيقي پاپ يا پاپ ايراني با جان مايه‌اي از آن رنگ و روح موسيقي جنوب که باز خواست خود ايشان بود، جايگاه و مخاطبيني پيدا کرد و جز موفقان اين ژانر از موسيقي شد. و ناشرين هم در پي اين بودند که به ايشان دست پيدا کنند و آثار موفق و پر تيراژ ايشان را منتشر کنند. اين يک روايتي از آن روندي که ما از يک جوان اهل موسيقي مي‌شناختيم و آثاري که از ايشون منتشر شد.

در 2 سال و مخصوصا يک سال آخر عمر ايشان، من چند باري که ايشان را زيارت کردم، حالت خاصي در او ديدم. نه تنها من، خيلي‌ها شاهد بودند که ايشان دچار يک دگرگوني احوال شدند.

تبيان: اين دگرگوني از چه نوعي بود؟
چاووشي: در حقيقت دگرگوني در جغرافياي باور هايش رخ داه بود و به هر صورت نگاه ايشان به دين از نوع ديگري شده بود . خيلي متوجه احوال و جايگاه اهل بيت شده بودند و به ائمه گرايش خاصي پيدا کرده بودند خصوصا به حضرت زهرا و حضرت اميرالمومنين. اين حالات را هم من از زبان ايشان شنيدم و هم از رفتار ايشان ديدم و هم دوستاني که با ايشان کار مي‌کردند مي‌دانند که به کنجي پناه مي‌برد. و چيز‌هايي ديگر که بر آفتاب افکندنش درست نيست. چون ايمان حوزه‌اي است هرچه پنهان تر، عزيزتر و مقدس تر. ايشان قصد ابراز و دين ابرازي و دين اظهاري نداشت که خداي ناکرده شاهد ريا و چيز‌هايي که امروز خيلي رايج است باشد. ولي بالاخره اون نگاه عميقي که به اهل بيت و اون تعلق خاطري که پيدا کرده بودند عاشقانه نه فرصت طلبانه و تبليغاتي گرانه براي آشنايان کاملا مشهود بود.

تبيان: شما چطور متوجه اين آثار و احوال شديد؟
چاووشي: اولا آثار ايشون گواهي مي‌دهد. هر کسي با مراجعه به آثار ايشون متوجه مي‌شود. چون ايشان براي حضرت زهرا چندين کار خوانده‌اند. ايشان علاقه خاصي به اهل بيت پيدا کرده بودند.

چيزي هم که من در آنجا (روز تشييع پيکر مطهر ناصر عبداللهي) اشاره کردم که ايشان شهيد انديشه علوي شد، نظر به اين ماجرا بود که به هر صورت سلفي‌ها و وهابي‌ها مدح و ستايش و سرايش و ترويج مفاخر و مشايخ دين را حرام مي‌دانند و شرک مي‌دانند کما اينکه بوسيدن قبر پيغمبر خدا را شرک مي‌دانند. همانطور که توسل و مدح پيغمبر خدا را شرک مي‌دانند و متاسفانه در پيرامون زيست بوم محلي ايشان در آن ديار(بندر عباس) تفکر وهابي هم به شدت وجود داشت و هم بسيار ناراحت بودند از اين روان بسيار عاطفي و عرفاني ايشان و محبت و عشق ايشان به اهل پيغمبر.

اينجا بحث شيعه و سني نيست. بحث فرقه‌اي است که الان در جهان منشا تروريسم است. فرقه‌اي است افراطي و نگاهي جزمي و تکفيري به اديان و مذاهب و دگرانديشان که اين فرقه، فرقه وهابيت است.
که ريشه اش هم استعماري است. که متاسفانه آقاي بن لادن از حوزه عمومي انديشه اسلامي نيست از اين نحله سلفي‌ها است. که همه جا منشا خشونت، تکفير، دگرکشي و دگرستيزي هستند.

کما اينکه اين نحله شيعيان را از قديم الايام رافضي و مهدور الدم مي‌دانند. کما اينکه سنيان شافعي که اهل توسل به اولياي دين هستند نيز همچنان مرتد و برون از دين مي‌پندارند.
اين تيپ آنطوري که من شنيده‌ام در منطقه ايشان، در روستاي ايشان، در اطراف روستاي ايشان و در بين بعضي از خويشاوندان ايشان وجود داشته است.

اين سخن هم من از اهالي خانواده خانم ايشان شنيدم که بسيار ناراحت بودند. من از اطرافيان خانم ايشان و از اولياي خانم ايشان شنيدم که بالاخره ناصر قرباني همين فرقه سلفي و وهابي شده است.
حتي آقاي علم شاهي به من گفت که ناصر گفته که: ديگه دارم از موسيقي هم بيزار مي‌شم. چون مي‌گفت وظيفه من چيز ديگري است

تبيان: جناب آقاي چاووشي، چرا بايد آقاي عبداللهي قرباني شوند و چرا براي ايشون اين اتفاق افتاد؟
چاووشي: من پيجوي حادثه تاريخي و پليسي نبوده‌ام. من يک هنرمندي مي‌شناسم به نام آقاي عبداللهي که به اهل بيت ارادت خاصي پيدا کرده بود و به حضرت زهرا ارادت خاص‌تري پيدا کرده بود. طبيعتا اون کساني که مي‌پنداشتند ايشان بايد چون وهابي‌ها و سلفي‌ها بينديشد، او را نمي‌توانستند تحمل بکنند.

به خاطر اينکه ناصر عبداللهي هنرمند بود و به دليل موفقيت و نفوذ هنري که داشت در آن منطقه تاثيرگذار بود و در آن محيط نقشش نقش موثرتري بود. و آنها ايشان را با اهداف خودشان مضر مي‌يافتند. البته لجاجت‌ها و عناد‌هاي عصر جاهليت مانند اون اشخاص هم شايد بي تاثير نبوده.

من اين هم به اين قرينه گفتم که من از آقاي دکتر اميدوار رضايي، رئيس کميسيون بهداشت و درمان مجلس شوراي اسلامي خواهش کردم (چون ايشان فوق تخصص مغز و اعصاب هستند) که تشريف بياورند که شايد بتوانند اين جوان را از مرگ نجات بدهند. ايشان تشريف آوردند. معاينه کردند، مدارک و پرونده پزشکي را ديدند به من گفتند فلاني ايني که گفتند ايشان مسموم شده، ايشان مواد مخدر مصرف کرده مطلقا در پرونده ايشون وجود نداره. ايشون ضربه خورده. اين صدمه که مغز ايشون پيدا کرده به دليل اصابت ضربه‌اي است. اين آثار کبودي که در صورت وي در عکس‌ها مشخص است به همين دليل است. من هم با توجه به نظر يک متخصص پزشکي وقتي گقتند ناصر رو زدند از اقوام پيرامون ايشان سوال کردم که مگه کسي ايشون رو زده؟ گفتند بله و ماجرايش هم مفصل است. گفتم چرا؟ گقتند به خاطر همين تغييرات فکري و عقيدتي که پيدا کرده بود خيلي‌ها از دستش ناراحت بودند. در اون شرايطي که اين جوان با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کرد، فرصت سوال و پرسش بيشتري نبود.
به نظر من او همچنان شهيد انديشه علوي و الهي است. و قرباني همين عشقش به اهل بيت شد. و شما رسانه‌ها که رکن چهارم قدرت هستيد و نماينده افکار عمومي برويد از مسئولين سوال کنيد که چرا اينکار رو نکردند؟چرا پيگيري نکردند؟ و بريد از مسئولين بپرسيد که پس از دو سال از مرگ يا شهادت اين جوان چه کسي کمترين پي جويي، احوال پرسي، همدردي، همدلي با خانواده داغدارش کرده؟
چه کسي اصلا به فکر قوت لايموت زن و بچه‌اش بوده؟
آيا عايله‌اش نون دارند که بخورند؟
آيا اصلا کسي به فکر او بوده؟

از مسئولين محترم بپرسيد کدام يک بار رفته‌اند و زنگ خانه آشفته و بي‌سرپرست يتيم‌هاي عبداللهي را به صدا درآورده‌اند؟
آيا اصلا کسي به صدا درآورده؟

آيا اصلا کسي نام عبداللهي را در ضمير خودش يک بار زمزمه کرده و بگويد که يتيم‌هاي اين هنرمند نان شب دارند که بخورند؟
آيا کسي به فکر اينها بوده؟

تبيان: آيا جامعه موسيقي در اين راستا کاري انجام داده است؟
چاووشي: من خبر دارم که يک انسان جوانمردي به نام آقاي غلام علمشاهي و بعضي اهالي موسيقي در بخش خصوصي حداقل احساس وظيفه‌اي کرده‌اند و يک احوال پرسي از خانواده او داشته‌اند و مساعدت‌هايي انجام داده‌اند. و همچنين مرکز موسيقي به خواهش بنده کمکي کرده‌اند. بنده چند بار به آقاي دکتر احمدي (رئيس مرکز موسيقي) زنگ زدم و البته ايشان منصفانه در تشييع جنازه ناصر شرکت کردند و کمکي هم کردند. بعد از او هيچ کس و هرگز.

تبيان: چرا آقاي عبداللهي در تابستان 85 دوباره به بندر عباس مراجعت کردند و در آنجا سکني گزيدند؟ با اينکه چند سال در تهران ساکن بودند؟
چاووشي: ايشان دقيقا به دليل همان تغييراتي که در احوالاتش پيدا کرده بود، دوست داشت اين احوالات و افکار و باورهايش را در منطقه خودش ترويج کند. و به همين دليل هم برگشت. حتي آقاي علم شاهي به من گفت که ناصر گفته که: ديگه دارم از موسيقي هم بيزار مي‌شم. چون مي‌گفت وظيفه من چيز ديگري است.و اين آخر‌ها از حوزه هنر يک مقدار منزوي شده بود.

تبيان: در بسياري از برنامه‌هاي تلويزيوني و مصاحبه‌ها ايشان اعلام کرد که علاقه دارد کاست‌ها و کنسرت‌هاي معنوي اش را شروع کند و مي‌گفت که خيلي هم دير شده است.
چاووشي: اينکه گفته بود که من از موسيقي بيزار شدم نيز همين مطلب بوده. منظورش اين بود که موسيقي معمولي و آزاد رو غير از براي حضرات معصومين دوست ندارم.

تبيان: براي آخرين سوال شهيد انديشه علوي را تعريف کنيد.
چاووشي: ما يک تعريفي از شهيد داريم. کسي که با عشق اهل بيت بميرد شهيد محسوب مي‌شود. نه من صد نفر شاهدند که ناصر عاشق اهل بيت بود و به خاطر همين عشقش نيز کشته شد.

ممنون از اينکه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.
نوشته شده توسط دخترچادری در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 18:18 |
موضوع :<-CategoryName->

ناگفته‌هاي فرج‌الله سلحشوردرباره سريال يوسف پيامبر

كارگردان سريال تلويزيوني يوسف پيامبر مي گويد من ابتدا فيلم-داستان را نوشتم سپس فيلم‌نامه را. اما از آنجايي كه فيلمنامه اصلي ده جلد 200 صفحه‌اي بود كسي حاضر به خواندن آن نشد.
كارگردان سريال تلويزيوني يوسف پيامبر در گفت‌وگوي مشروح با فارس، به انتقادات و شائبه‌ها در خصوص روايت، انتخاب بازيگران، بودجه توليد سريال و ... با صراحت پاسخ داد.
براي پنجشنبه ساعت 11 قرار مصاحبه را تنظيم كردم. ساختمان سريال يوسف پيامبر بنايي دو طبقه و قديمي بود كه در يكي از كوچه‌هاي فرعي ميدان هفت تير قرار داشت. باورش كمي سخت بود كه تمامي مراحل تدوين سريال در اين ساختمان انجام شده باشد. زنگ ساختمان را به صدا در آورده و با راهنمايي خانم منشي وارد طبقه اول شدم. داخل راهروي ساختمان چند تابلو از نماهاي سريال يوسف نصب شده بود تا مشخص شود اين ساختمان جهت انجام پروژه سريال يوسف پيامبر اجاره شده است.
دفتر كار آقاي كارگردان يك اتاق كوچك 15 متري بود. در زدم و به محض ورود با روي خندان و چهره بشاش آقاي سلحشور پذيرايي شدم. يك قفسه كتابخانه، چند مبل مندرس، يك ميز اداري، يك دستگاه تلويزيون به همراه يك دستگاه ويدئو تمام امكانات دفتر نويسنده و كارگردان سريال را تشكيل مي‌داد. روي ميز آقاي كارگردان كنار يك لب‌تاپ برگه‌هاي پرينت شده نظرات بينندگان به چشم مي‌خورد كه نشان مي‌داد آقاي سلحشور نظرهاي بينندگان را به طور جدي دنبال مي‌كند.
كمتر از يك ساعت به وقت شرعي باقي مانده بود و از آنجايي كه مي‌دانستم ايشان اهل نماز اول وقت است، رفتم سراغ اصل موضوع تا مصاحبه‌ام نيمه تمام نماند.

گفت و گو از محمد حسين‌كلهر(ادامه مطلبو بخون جالبه)


 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دخترچادری در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 19:31 |
موضوع :<-CategoryName->

گزارش خواندني ساندي تايمز از همسر بشار اسد: زني كه كمتر از زلزله نيست

Assadandasmashotsmaller

خيلي طول نمي كشد كه امواجي كوچك يك جامعه «تغييرگريز» عربي را به تحرك وا مي دارد. اين امواج حاصل تاثيرگذاري بانوي اول سوريه است؛ زني كه كمتر از زلزله نيست.

«اسما اسد» از زماني كه حدود هشت سال قبل با «بشار اسد»، رئيس جمهور سوريه، ازدواج كرد افكار سنتي و قواعد مرسوم را كنار گذاشت.

اولين كاري كه اسما انجام داد ناپديد شدن از ديد عموم بود. سه ماه بعد كه سرو كله اش پيدا شد تازه معلوم گرديد كه وي در اين مدت به طور ناشناس با لباس جين و تي شرت در سراسر سوريه مي چرخيده تا از نزديك با مشكلات كشورش آشنا شود و قبل از آنكه مردم هرگونه تصور قبلي درباره وي پيدا كنند او مردم خود را بشناسد: "براي من اين كار منطقي بود، راهي بود براي آغاز كردن."

«اسما» ضيافتي برگزار كرد و وزيران دولت شوهرش را به اين ضيافت دعوت و البته با يك اقدام غيرمرسوم ،متحير كرد.

وي به جاي آنكه وزيران را دور يك ميز رسمي شام گردهم آورد و خودش و شوهرش (بشار) در راس اين ميز بنشينند مجلس را خيلي خودماني برگزار كرد و به قولي با وزيران قاطي شد.

سبك صميمانه و غيررسمي اسما تاكنون ادامه يافته است، گرچه هنوز با مخالفت هايي در بين گارد قديمي سوريه كه در دوران رژيم «مقرراتي و انعطاف ناپذير» حافظ اسد تشكيل شد، روبروست.

گفته مي شود هفته گذشته بانوي اول سوريه در جريان بازديد از يك مركز آموزشي در «لاتاكيا»، شمال سوريه، بي سر و صدا پشت در اتاقي كه در آن نوجوانان درباره شبكه اينترنت بحث مي كردند، گوش ايستاد (مثلا آنها درباه اين بحث مي كردند كه دولت سايت هاي مشخصي را فيلتر كرده است) پس از آن «اسما» ايستاد تا با گروهي از دختران خردسال گفت و گو كند، با آنها دست داد و تك تكشان را بوسيد. وي به نواختن پيانو توسط يك كودك گوش كرد، سپس بلند شد و با آهنگ رقصيد.

«اسما اسد»، 33 ساله، دختر يك متخصص سرشناس قلب و بزرگ شده منطقه «اكشن» در غرب لندن است. وي دو سال از عمر خود را در «دويچه بانك» صرف كرد و سپس به بانك «جي.پي مورگان» پيوست، وي نه ماه را در دفتر اين بانك در پاريس و 18 ماه را در نيويورك گذراند. اسما قادر است به شيوايي درباره وضعيت اقتصادي سوريه و سيستم آموزشي آن صحبت كند.

او تاكنون سرمنشأ طرح هايي براي توسعه روستايي و نيز عامل برگزاري تعدادي از رويدادهاي فرهنگي سوريه از جمله نمايشگاه اخير ظروف سفالي در موزه ويكتوريا و آلبرت لندن بوده است.

خانواده اسما و شوهرش پيش از ازدواج با يكديگر آشنايي داشتند. مادر وي، دبير اول سفارت سوريه در لندن بود و خانواده اش در مناصب بالاي ديپلماتيك قرار داشتند.

وي هر ساله از خانه قديمي خانواده اش در غرب سوريه ديدن مي كند و حتي زندگي در لندن نيز او را از هويت سوري اش دور نكرده است كمااينكه يك زماني به طنز مي گفت: وي تازه در سن هفت سالگي متوجه شده كه والدينش مي توانند انگليسي صحبت كنند!

با اين حال براي زني كه به طور آزادانه در بريتانيا رشد يافته است، دورنماي ازدواج با «اسد» مي توانست ترسناك باشد به ويژه آنكه اين امر مستلزم رعايت محدوديت هاي امنيتي و ...بود.

اما اسما مي گويد كه وي خود را درگير مناصب سمبليك و رسمي نمي كند: "دو هفته قبل من و شوهرم (بشار) براي ديدن يك نمايش به تئاتر رفتيم. روز بعد از آن در طول يك نشست فردي سئوال كرد آيا اين برنامه، رسمي بود. اين ديگر چه سئوالي است. چه چيز غيرطبيعي در اين ديده مي شود؟ ما ازدواج كرده ايم، ما جوان هستيم، چرا نبايد به تئاتر برويم؟
و جواب طرف اين بود كه روساي دولت نبايد چنين كاري انجام دهند!"

اسما به شخصه دختري آراسته، تركه اي و  مدل مانند است. مجله French Elle در ماه جاري او را به عنوان يكي از شيك پوش ترين زنان سياستمدار جهان، حتي بالاتر از كارلا بروني، همسر رئيس جمهور فرانسه و ميشله اوباما، همسر رئيس جمهور منتخب آمريكا، انتخاب كرد.

اسدها داراي دو فرزند پسر هستند، حافظ 7 ساله و كريم 3 ساله و يك دختر پنج ساله كه همگي در يك بلوك آپارتماني بر روي تپه اي مشرف به دمشق زندگي مي كنند.

روزي كه خبرنگار ساندي تايمز با آنها مصاحبه كرد، سالگرد تولد حافظ، پسر خانواده، بود. اعضاي خانواده جشن گرفته بودند اما جشن اصلي قرار است اواخر اين هفته با يك مسابقه فوتبال برگزار شود. مسابقه اي كه اسما نيز مجبور به شركت در آن شده است، وي با خنده مي گويد: "من دروازه بان هستم!"

اسما اضافه مي كند: "حافظ مي خواهد در آينده يك فضانورد شود، بنابراين در حال حاضر ما زندگي به سبك فضايي – زندگي بر روي تپه – را تجربه مي كنيم. من چيز زيادي درباره فضا نمي دانم اما به سرعت ياد خواهم گرفت."
 
وي هر روز بعد از فرستادن كودكانش به مدرسه عازم دفتر كارش مي شود، يك ساختمان دلباز مشرف به شهر دمشق.
 
خبرنگار ساندي تايمز درباره ديدار خود با بانوي اول سوريه در دفتر كارش و صميمانه بودن وي مي گويد: "اسما مي گفت اگر مي توانستم شما را به صرف قهوه در بيرون از اينجا و در يك كافي شاپ دعوت مي كردم."
 
البته اين خودماني و غيررسمي بودن با تصوير شناخته شده از حكومت سوريه به عنوان يك نظام ديكتاتوري در تضاد است.
نوشته شده توسط دخترچادری در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 21:37 |
موضوع :<-CategoryName->
پیوند های روزانه