آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ادامه هم داره
ادامه مطلب
رئيس ستاد اقامه نماز كشور اظهار داشت: يك عدهاي شعار دادهاند كه "نه غزه نه لبنان، جانم فداي ايران "، اگر اينطور است پس نمازتان را هم تغيير بدهيد و بگوييد "السلام علينا و علي ايرانيان " ؛ "نه غزه نه لبنان " ميداني يعني چه؟ يعني "نه قرآن ".
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي رئيس ستاد اقامه نماز كشور كه در يك برنامه تلويزيوني به مناسبت عيدفطر سخن ميگفت، پس از اشاره به اهميت قرآن و تأثيرات روزهداري و تعبد، در بخشي از سخنان خود به ثواب زيارت امام رضا(ع) اشاره كرد و گفت: عدهاي امامت امام رضا(ع) را در زمان ايشان قبول نكردند كه نامشان "واقفيه " شد. چرا كه امام هفتم نمايندگان در برخي شهرها داشت كه خمس و زكات و سهم امام را جمع كرده بودند و چون پس از شهادت امام هفتم بايد اينها را تحويل امام هشتم ميدادند مدعي شدند كه امام هشتم وجود ندارد تا پولها را براي خود نگه دارند.
وي افزود: مواظب باشيم در جمهوري اسلامي، ما "واقفيه " نباشيم كه امام خميني را قبول داشته باشيم اما بعد از امام خميني نسبت به ولي فقيه كمرنگ بشويم؛ آنهايي كه امام خميني را قبول دارند و بعد از آن رهبر مجتهد عادل را قبول ندارند اگر تجديدنظر نكنند نگرانم كه سر از "واقفيه " در بياورند.
قرائتي ادامه داد: بعضيوقتها ميگويند اين فتواي مرجع را قبول ندارم آن يكي را قبول ندارم يا ميگويند نماز را قبول دارم و خمس را قبول ندارم يا روزه را قبول دارم اما حجاب را قبول ندارم؛ درحالي كه بايد مجموعه قرآن را يكجا پذيرفت و اگر امامت هست بايد 12 امامي باشيم نه اينكه "واقفيه " باشيم.
وي با بيان اينكه ممكن است انسانها خيلي زود از خط اصلي دور شوند اظهار داشت: به من گفتند يك عدهاي شعار دادهاند كه "نه غزه نه لبنان، جانم فداي ايران "، اگر اينطور است پس نمازتان را هم تغيير بدهيد و بگوييد "السلام علينا و علي ايرانيان " درحالي كه بايد بگوييم "و علي عبادالله صالحين " يعني هرجا بنده صالحي هست بايد كمك كنيم.
اين استاد قرآن تصريح كرد: قرآن ميگويد كه يك هشتم زكات براي "مؤلفة قلوبهم " است و ميگويد اين را حتي به كافر هم بدهيد تا به شما علاقمند شود، چه برسد به مسلمان.
وي با بيان اينكه من براي كار سياسي اين حرفها را نميگويم بلكه به عنوان معلم قرآن حرف ميزنم گفت: ما بايد از مظلوم دفاع كنيم حتي اگر مشرك باشد؛ قرآن ميفرمايد زمان قيامت ميپرسند به چه گناهي اين دختر را زنده بگور كرديد؟ به اين نكته توجه كنيد كه مسلمانان دختر را زنده بگور نميكردند بلكه مشركان در صدر اسلام دختر را ننگ ميدانستند و زنده بگور ميكردند.
قرائتي تصريح كرد: قرآن حتي براي دختر مشرك هم غصه ميخورد و حالا ما مسلمان هستيم، "نه غزه نه لبنان " ميداني يعني چه؟ يعني "نه قرآن "؛ ما بايد حركتي بكنيم كه به غيرت عربها بر بخورد و مدعيان حقوق بشر رسوا شوند كه هيچ كاري براي مسلمانان غزه نكردند.
وي با طرح اين سئوال كه با آن شعارها چه كساني دلخوش شدهاند اظهار داشت: ما ايران را دوست داريم اما ايران پرست نيستيم. حب وطن خوب است اما پرستش وطن شرك است؛ ما نه پدر ميپرستيم، نه آيتالله، نه حزب، نه سياست، نه عمامه، نه لباس و نه كت و شلواري، ما فقط خداپرست هستيم و وطنمان را هم دوست داريم.
اين استاد قرآن تصريح كرد: ما به ايران عشق ميورزيم و به ايراني بودن خود افتخار ميكنيم و از كشورمان هم دفاع ميكنيم اما نه اينكه حالا چون ايراني هستيم شعارهايي بدهيم كه ضد قرآن باشد؛ مگر ما در ماه رمضان دعا نخوانديم كه "اللهم اغن كل فقير "؟ و بعد در جمعه آخر ماه رمضان 5 نفر يا 100 نفر يا هزار نفر و يا 20 هزار نفر يا هرچقدر ديگر بيايند و بگويند فقط ايران؟ پس دعاهايي كه خوانديم دروغ بود؟
قرائتي خطاب به كساني كه اينگونه شعارها را سر دادهاند اظهار داشت: شعارهايتان را از يك اسلام شناس بپرسيد و حواستان باشد دنبال موجي نرويم كه بعدا در قيامت جوابي براي آن نداشته باشيم؛ مراقب باشيم آب به آسياب دشمن نريزيم.
ارگان مطبوعاتی انصارحزب الله دو انتقاد از رئیس جمهور را به زبان طنز بیان کزد.
به گزارش «شفاف» در ستون سیاست به روایت همولایتی نشریه "یالثارات" با اشاره به به یکی از سخنان احمدی نژآد مبنی براینکه "انگلیس از دخالت در امور ایران دست بردارد والا سیلی خواهد خورد" آورده است:
1ـ این یک حرف درست، انقلابی و دینی است!
2ـ البته اگر به این حرف عمل شود آن وقت نور علی نور است!
3ـ البته خدا نیاورد این که سیلی به صورت انگلستان از جنس سیلی به صورت نظامیان متجاوز انگلیسی باشد!
در انتقاد طنزگونه دوم یالثارات درباره فقر فرهنگی با نقل قول امام جمعه ساری که گفته است "کشور از فقر فرهنگی رنج میبرد و هنوز برای عفاف و حجاب زنان ایران اسلامی برنامهای مدون وجود ندارد. احمدینژاد باید برنامهای مدون و اصولی برای فرهنگ کشور تبیین و اجرا کند" آمده است:
1ـ احمدینژاد و تدوین برنامه برای گسترش عفاف و حجاب؟
2ـ خدا کند! باز هم خدا کند!
3ـ اما چشممان آب نمیخورد!
«فرورتيش رضوانيه» در وبلاگ خود درباره راههاي حركت به سوي اصلاح الگوي مصرف نوشته است:
• احساس ميكنيد بايد به حمام برويد. شير آب را باز ميكنيد تا گرم شود، سپس دنبال كارهايتان ميرويد. يك ساعت بعد دوباره به حمام سر ميزنيد. آب گرم شده، ولي حال دوش گرفتن را نداريد. شير آب را ميبنديد و ترجيح ميدهيد كه بخوابيد.
• سوار اتومبيلتان ميشويد تا با همسر و فرزندانتان به گردش برويد. متوجه ميشويد كه بايد بنزين بزنيد. در صف طولاني جايگاه عرضه سوخت منتظر ميمانيد و باقيمانده بنزين داخل باك را هم ميسوزانيد. بعد از سوختگيري، الكي در خيابانها بالا و پايين ميرويد. ساندويچ زاپاتا ميخوريد، دوباره بنزين ميزنيد و به خانه برميگرديد.
• قرار است خواهر همسرتان با دامادهايش به خانهتان حمله كنند. يك عالمه شام درست ميكنيد. اما او فقط با شوهرش ميآيد و يك عالمه غذا را تا چند روز بعد در يخچال نگهداري ميكنيد و هر روز به خورد شوهر بچههايتان ميدهيد. آخرش آنها هم خسته ميشوند و يك روز كه در خانه نيستيد، غذاها را دور ميريزيد و الكي به شما ميگويند كه آن را خوردهاند تا بالاخره از غذاي يخچالي راحت بشوند.
• به پسرتان اجازه ميدهيد تا از اتومبيلتان استفاده كند و با دوستهايش به گردش برود. يك روز وقتي از محل كارتان به خانه برميگرديد، همسرتان ميگويد كه اتومبيلتان از وسط نصف شده است. شما كه اين پولها برايتان چيز مهمي نيست، دستي روي سر فرزندتان ميكشيد و از او ميخواهيد تا سعي كند زودتر گواهينامه بگيرد.
• براي اين كه به فاميلهايتان اثبات كنيد كه ميراثدار خسيسي نيستيد، ميهمانهاي مجلس ختم آن مرحوم را به يك رستوران گران ميبريد و گارسونها برايشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت كبابي، مقداري جعفري، يك حلقه پياز با ضخامت نيم سانتيمتر، يك قاچ ليمو و يك عدد زيتون ميآورند. چند دقيقه بعد، مبلغي معادل قيمت يك سمند سورن با رنگ سفارشي را به صندوق رستوران پرداخت ميكنيد.
• يك پول خوب دستتان ميآيد. تصميم ميگيريد آن را براي نامزدتان خرج كنيد. دو ساعت در خيابان وزرا بالا و پايين ميرويد و جستوجو ميكنيد تا عطر مورد علاقه او را پيدا كنيد و بخريد. آخرش هم آن را گير نميآوريد و تصميم ميگيريد يك انگشتر قشنگ برايش بخريد. اما نظرتان عوض ميشود و يك روز كه اتومبيل او را قرض گرفتهايد، آن را به خيابان سورنا ميبريد و رويش يك سيستم صوتي درست و حسابي ميبنديد. وقتي همان شب به خانه نامزدتان ميرويد، او ميگويد كه چون به پول نياز داشته، اتومبيلش را يك ساعت قبل به پسرخالهاش فروخته است.
• از وقتي مدل جديد موبايل مورد علاقهتان را پشت ويترين يك فروشگاه ديدهايد، شبها خوابتان نميبرد. چند روز بعد وقتي حقوق خود را دريافت كرديد، بلافاصله به خيابان جمهوري ميرويد و آن گوشي را ميخريد. شب وقتي به يك ميهماني ميرويد، عاشق گوشي يكي از ميهمانها ميشويد. روز بعد به خيابان جمهوري ميرويد و آن گوشي را ميخريد و گوشي قبليتان را هم توي كشوي ميزتان ميگذاريد.
• يك پول قلمبه دستتان ميآيد. به همسرتان ميگوييد كه اين پول مال هر دو نفر شما است، اما او خودش ميتواند تصميم بگيرد با آن در يك تور خارجي ثبتنام كنيد يا براي تجهيز خانه خرج كنيد. همسرتان چند روز فكر ميكند و آخرش ميگويد كه ميخواهد مبلمان را عوض كند. از آن خسته شده است. روز بعد مبلمان جديد را سه ميليون تومان ميخريد و مبلي كه سال قبل دو ميليون خريده بوديد و آخ هم نگفته و سالم است را از شما 300 هزار تومان ميخرند. مجبور هستيد. ميفهميد؟ مجبور هستيد!
 |
|
نمايي از فيلم آفسايد |
اگر در روز بازي ايران- كره جنوبي به سكوهاي شمالي ورزشگاه آزادي نگاه ميكرديد، تماشاگران سرخپوش كره جنوبي را ميديديد كه دربينشان خانمهاي چشم بادامي هم تيمشان را تشويق ميكردند.
به نوشته روزنامه فرهنگ آشتي؛ البته خبر رسمي صدورمجوز براي بانوان كره از يك ماه پيش منتشر شده بود و حضورشان در استاديوم آزادي چندان اتفاق عجيبي به حساب نميآمد. اما تنها دو روز پس از ديدار تيم ملي فاش شد كه در بين 300تماشاچي كره جنوبي در استاديوم آزادي، چهار دختر ايراني هم بودند. البته قابل پيشبيني بود كه يكي دو خانم ايراني براي ايفاي نقش مترجمي همراه آنها به ورزشگاه رفته باشد اما اين چهاردختر نه كارمند سفارت كره جنوبي در تهران بودند، نه حكم مترجم و تورليدر را براي آنها داشتند. اين چهار دختر مخفيانه به ورزشگاه رفته بودند.
خوان اول
«ما هميشه پيش از مسابقات تيم ملي جمع ميشويم تا ببينيم چطور ميتوانيم به ورزشگاه برويم. پيش ازبازي با كره جنوبي هم پيش خودمان به جمعبندي رسيديم كه چند نامه به زبانهاي انگليسي و كرهاي براي زناني كه از سئول به تهران آمدند بنويسيم تا ما را هم همراه خودشان به استاديوم ببرند. خيلي شانسي يك مترجم زبان كرهاي هم پيدا كرديم و نامه را نوشتيم.» اين ايده اوليه چهار دختري بود كه براي تماشاي بازي ايران- كره جنوبي يك مسير نامتعارف را انتخاب كرده بودند. آنها تا صبح روز بازي صبر كردند و تازه آن وقت كارشان را شروع كردند. به سمت ساختمان سفارت كره جنوبي در تهران رفتند و نامههايي را كه تايپ كرده بودند به تور ليدر تماشاگران كره جنوبي درتهران دادند. تماشاگران كره جنوبي برخورد خوبي با آنها دارند و حتي كار به جايي مي كشد كه سه تا بليت بازي را به آنها ميدهند. البته اين تنها خوان اول رسيدن به سكوهاي ورزشگاه بود.
عبور از در ورودي
كاروان تماشاگران كره جنوبي به سمت ورزشگاه راه ميافتد. چند اتوبوس در كنار چند اتومبيل شخصي كه يكي از آنها حامل چهار دختر بود. ماشينها از در ورودي ورزشگاه عبور ميكنند و به خاطر اينكه ورود كاروان تماشاگران كره جنوبي با حراست مجموعه ورزشي آزادي هماهنگ شده بود، ماموران حراست كاري با دختران ايراني ندارند. از در ورودي جايگاه تماشاگران كه عبور ميكنند خيال شان راحت ميشود كه دست كم پايشان به ورزشگاه رسيده. ميان تماشاگران چشم بادامي مينشينند و منتظر تا سوت آغاز بازي را بشنوند. بازي آغاز ميشود و آنها با شگفتي به زمين چمن چشم مي دوزند: «يكي از ما بازي ايران- بحرين در مسابقات مقدماتي جام جهاني را استاديوم رفته بود و باتجربهتر از ما بود.»
لو رفتيم
اما چشمهاي درشت آنها در مقايسه با خانمهاي چشم بادامي كره جنوبي به قدري توي چشم ميزد كه هنوز نيم ساعتي از بازي نگذشته لو ميروند. آنها را به سمت حراست مي برند. در يك اتفاق عجيب مامور حراست به جاي اينكه آنها را به بيرون از استاديوم هدايت كند، دختران را نصيحت ميكند كه تنها بازي را تماشا كنند و زياد شلوغ بازي در نياورند. البته مامور حراست آنها را چند رديفي بالاتر از تماشاگران كره جنوبي مينشاند تا مشكلي برايشان به وجود نيايد. البته درآن بين يكي دو گزارشگر براي گفتوگو با دختران به سمت سكوي تماشاگران كرهجنوبي ميرود اما حراست اجازه اين كار را به آنها نميدهد. البته اين را هم بايد اضافه كنيم گزارشگران شبكه «پرستي وي» از كساني بودند كه به دنبال مصاحبه با آنها بودند و در اين راه ناكام ماندند.
هم كره، هم ايران
«وقتي ايران گل زد داشتم با تلفن صحبت ميكردم. جيغي كه زدم شرط ميبندم روي شنوايي پشت خطي تاثير گذاشت. گريه ديگر نگذاشت صحبت كنم. مثل رويا بود آن لحظه. مطمئن بودم گل زديم. دقيقا پشت دروازه بودم و توپ زرد رنگ انگار خورده بود درست وسط قلبم. اما طبق عادت منتظر بودم صحنه تكرار گل پخش شود وشادي بازيكن گلزن.» اين واكنش يكي از دختران تماشاگران بازي ايران- كره جنوبي پس از گل جواد نكونام به كره جنوبي بود. اما اين شادي چندان دوام نداشت و بازي به تساوي كشيده شد: «وقتي ايران گل خورد هياهوي تماشاچيهاي كرهاي كه اطرافمان را گرفته بودند، مانع نشد سكوت سنگين ايرانيها را نشنويم.»
و آخر
غيراز بازي ايران- بحرين در مسابقات مقدماتي جام جهاني 2006 كه يكسري از خانمها را به ورزشگاه راه دادند ، ديگر دختري شانس ورود به استاديوم را پيدا نكرده بود. البته بماند كه سال گذشته يكي از دختران با پوشش پسرانه به ورزشگاه رفت و توانست بازي را تماشا كند.
معصومه ابتكار در سايت خود نوشت: وقتي چند پديده كه هيچ ارتباطي با يكديگر ندارند، در كنار هم قرار مي گيرند، مي شود گفت يك اتفاق جالب رخ داده است؛ مثلا پديده هايي مانند وليعهد روماني، ميرزا قاسمي و قطب شمال.
سال گذشته كه «اجلاس دين، علم و محيط زيست» در سفري با كشتي به سوي قطب شمال برگزار مي شد، چنين اتفاقي رخ داد.
يك روز ظهر، بر سر ميز ناهار با تعدادي از مهمانان بحثي در مورد عادت هاي غذايي وآثار آن بر روح و روان انسان ها در گرفت؛ اينكه شيوه هاي مختلف غذا خوردن يا پخت آن و يا آداب اديان مختلف هنگام غذا چه اثراتي را مي تواند در روحيات و خلقيات انسان بگذارد و تاريخ و سنت جوامع گوناگون در اين زمينه چگونه است.
وليعهد كشور روماني هم در ميان مهمانان بود. او در مورد عادات غذايي مردمش توضيحاتي داد كه براي من نقاط تشابه و اشتراك زيادي با عادات غذايي خودمان داشت. شايد اشاره ام به اين تشابه، باعث شد كه وي از من بخواهد تا دستور نوعي غذاي ايراني را كه با بادنجان درست مي شود به او بدهم. فوري ميرزا قاسمي به ذهنم رسيد.
پس از توضيحات شفاهي كوتاه در مورد ميرزا قاسمي و استقبال وليعهد روماني، دستور كتبي آن را هم به انگليسي برايش روي يك كاغذ نوشتم:
بادنجان 4 عدد
سير 4 حبه
گوجه فرنگي متوسط 3 عدد
تخم مرغ 3 عدد
مقداري نمك
طريقه پخت: بادنجان ها را كباب كرده و پس از پوست كندن مي كوبيم. بعد آن را با سير خرد شده تفت مي دهيم و گوجه فرنگي خرد شده را هم اضافه مي كنيم. وقتي اين مواد پخت، تخم مرغ ها را بر روي آن مي شكنيم.
بعد هم در توضيحات تكميلي، به او گفتم: اين غذاي محلي شمال ايران است كه البته در ميان مردم اكثر نقاط كشور محبوبيت دارد.
وليعهد روماني همان طور كه شيوه طبخ ميرزا قاسمي را مي خواند و سر تكان مي داد، گفت: غذاهاي مشابهي در روماني و كشورهاي اروپاي شرقي وجود دارد، در فرصتي اين غذا را آماده مي كنم و از سفير ايران دعوت و او را غافلگير مي كنم.
او كه يك وبلاگ شخصي هم دارد، تاكيد كرد كه دستور پخت ميرزا قاسمي را در وبلاگش هم قرار مي دهد.
شما هم اگر دوست داشتيد مشغول تهيه ميرزا قاسمي شويد. فقط يادتان باشد ميرزا قاسمي و نرگسي را با هم در يخچال نگذاريد، چون اگر در يخچال بسته شود، بعضي اشكال مي گيرند.

شاید بعضی اوقات طنز و کاریکاتور معانی و مفاهیم حقیقی را با تاثیر بیشتری در ذهن خواننده و شنونده القا کند. برای آن دسته از کسانی که هنوز فجایع غزه و حملات وحشیانه رژیم پوشالی صهیونیستی نتوانسته چشمانشان را به روی هولوکاست واقعی باز کنند توصیه می کنم این داستان کوتاه طنز را بخوانند:
روزی خری وارد مزرعه یک کشاورز شد و شروع کرد به خوردن آنچه که صاحب مزرعه با رنج و سختی فراوان کاشته و از آن مراقبت کرده بود.
چگونه باید خر را از مزرعه خارج کرد ؟؟سئوالی حیرت آور!!
مرد به سرعت به سوی خانه دوید و مقداری ادوات و ابزار با خود آورد .با خود گفت :این موضوع را نمی توان ساده گرفت و تاخیر کرد .یک عصای بلند و چکش و میخ و تکه بزرگی مقوا آورد.روی آن مقوا نوشت :
ای خر نفهم از مزرعه من خارج شو !
مقوا را روی عصای بلند چوبی با چکش و میخ محکم نصب کرد .و به مزرعه اش ، جایی که آن خر در حال چریدن و خوردن محصولاتش بود رفت.پلاکاردی را که درست کرده بود بلند کرد .تا غروب منتظر ماند.اما آن خر از مزرعه خارج نشد !
مرد متحیر ماند .با خود فکر کرد ، شاید این خر آنچه را که نوشته ام نمی فهمد!
به خانه برگشت و خوابید. صبح روز بعد ،تعداد بیشتری پلاکارد مثل روز قبل درست کرد ،و فرزندان و همسایه ها را نیز خبر کرد ،تمام اهل روستا را فراخواند ،یعنی همان کاری که نشست كشورهای عضو سازمان ملل انجام می دهند! مردم در مقابل مزرعه صف کشیدند.و پلاکاردها را در دست گرفتند و شعار دادند :ای خر نادان از مزرعه خارج شو ! مرگ بر خر! ننگ و شرم بر تو ای خر !
صاحب مزرعه و همه کسانی که در اطراف مزرعه جمع شده بودند شروع به شعار دادن کردند:ای خر از مزرعه برو بیرون! برو بیرون به نفع توست!
و خر، همچنان در خریت خود باقی بود. همچنان می خورد و توجهی به آنچه در اطرافش می گذشت نداشت .روز دوم نیز سپری شد و خورشید غروب کرد .مردم از شعار دادن و فریاد زدن خسته شدند و صدایشان گرفت .وقتی دیدند که خر به گفته ها ی آنها توجهی ندارد به منزل های خود بازگشتند .فکر کردند راه دیگری بیابند .
صبح روز سوم ،مرد روستایی در خانه خود نشست و نقشه دیگری کشید .نقشه ای جدید برای خارج کردن خر از مزرعه .محصولات مزرعه او داشت تمام می شد .مرد روستایی با اختراع جدید خود خارج شد .مجسمه ای از شکل خر ساخت .که خیلی شبیه همان خر در مزرعه بود .و به محلی که خر در حال چریدن در مزرعه اش بود رفت .و در جلوی چشم خر .و مردمی که برای برای خروج خر فریاد می زدند ، بنزین را بر روی تمثال خر ریخت و آن را آتش زد ، مردم زیادی جمع شده بودند .فریاد کشیدند و تکبیر گفتند .خر نگاهی به مجسمه در حال سوختن انداخت .سپس بی محابا به کار خوردن مزرعه مشغول شد .عجب خر لجبازی! اصلا نمی فهمد !
گروهی را برای مذاکره با خر فرستادند .به خر گفتند : صاحب مزرعه خواسته تا تو از ملکش بیرون بروی ! او صاحب زمین است و حق دارد و تو باید از مزرعه خارج بشوی .خر نگاهی به آنها انداخت و سپس به خوردن مشغول شد بی آنکه توجهی به سخنان آن گروه مذاکره کننده بکند .
بعد از تلاشهای فراوان،مرد روستایی واسطه دیگری برای مذاکره با خر فرستاد ، واسطه به خر گفت : صاحب مزرعه آماده است تا از قسمتهایی از مزرعه به نفع تو کوتاه بیاید و آنهارا به تو بدهد .خر مشغول خوردن بود و توجهی نداشت .
مرد گفت : یک سوم مزرعه را به تو میدهم
خر پاسخی نداد
مرد : نصف مزرعه را میدهم
خر دوباره پاسخی نداد
بسیار خوب
هر مساحتی را که می خواهی تعیین کن ولی از آن تجاوز نکن
خر سرش را بلند کرد .و د رحالیکه از خوردن سیر شده بود .کمی در اطراف مزرعه راه رفت .به مردمی که در اطراف او بودند نگاه کرد و شروع کرد به فکر کردن .مردم خوشحال شدند . پنداشتند بالاخره با خر به توافق رسیده اند!
صاحب مزرعه چوبهایی را حاضر کرد .مزرعه را به دو نیم تقسیم کرد .و بین آن دیوار کشید .و نصف مزرعه را که خر در آن بود به او واگذار کرد .
صبح روز بعد ،صاحب مزرعه با صحنه ای غیر منتظره روبرو شد .خر نیمه مزرعه خود را رها کرده بود و وارد نیمه دیگر شده بود که متعلق به صاحب مزرعه بود و شروع به خوردن نیمه دیگر محصولات کرده بود . مردم دوباره جمع شدند و پلا کاردها را بالا بردند.تظاهرات کردند .به نظر می رسید که دیگر فایده ای نداشت.این خر اصلا نمی فهمد!او از جنس خرهای منطقه نبود .ظاهراً از روستایی دیگر آمده بود .
مرد روستایی داشت با خود فکر می کرد که مزرعه را بطور کامل به خر واگذارد و به روستایی دیگر برود و در آنجا برای خود مزرعه جدیدی درست کند . در مقابل دهشت همه حاضران و در حضور جمعیت زیادی که در آنجا جمع شده بودند ،در حالی که هیچ کس در روستا نبود الا اینکه در آنجا حضور یافته بود ، تا در تلاشهای بی فایده برای راندن آن خر اشغالگر لجباز متکبر سلطه جو و موذی از مزرعه چاره ای بیندیشند، ناگهان پسر بچه ای کوچک ،از بین صفوف مردم خارج شد ، وارد مزرعه شد ، به سوی خر پیش رفت،و با عصای کوچک خود ضربه ای به پشت خر زد و او را وادار کرد به خارج از مزرعه فرار کند .
همه مردم روستا فریاد زدند : یا الله !!! این کودک ما را رسوا کرد! او باعث خواهد شد تا مردم روستاهای اطراف به ریش ما بخندند و ما را مورد تمسخر قرار بدهند پس چاره ای ندیدند جز اینکه آن کودک را بکشند و خر را دوباره به مزرعه برگردانند!
سپس، فردای آن روز فریاد برآوردند که آن کودک شهید شد!
وبلاك نویسنده مطلب:http://www.saramome ni.blogfa. com
منبع عربي : http://www.sarayane ws.com

كارگردان سريال تلويزيوني يوسف پيامبر مي گويد من ابتدا فيلم-داستان را نوشتم سپس فيلمنامه را. اما از آنجايي كه فيلمنامه اصلي ده جلد 200 صفحهاي بود كسي حاضر به خواندن آن نشد.
كارگردان سريال تلويزيوني يوسف پيامبر در گفتوگوي مشروح با فارس، به انتقادات و شائبهها در خصوص روايت، انتخاب بازيگران، بودجه توليد سريال و ... با صراحت پاسخ داد.
براي پنجشنبه ساعت 11 قرار مصاحبه را تنظيم كردم. ساختمان سريال يوسف پيامبر بنايي دو طبقه و قديمي بود كه در يكي از كوچههاي فرعي ميدان هفت تير قرار داشت. باورش كمي سخت بود كه تمامي مراحل تدوين سريال در اين ساختمان انجام شده باشد. زنگ ساختمان را به صدا در آورده و با راهنمايي خانم منشي وارد طبقه اول شدم. داخل راهروي ساختمان چند تابلو از نماهاي سريال يوسف نصب شده بود تا مشخص شود اين ساختمان جهت انجام پروژه سريال يوسف پيامبر اجاره شده است.
دفتر كار آقاي كارگردان يك اتاق كوچك 15 متري بود. در زدم و به محض ورود با روي خندان و چهره بشاش آقاي سلحشور پذيرايي شدم. يك قفسه كتابخانه، چند مبل مندرس، يك ميز اداري، يك دستگاه تلويزيون به همراه يك دستگاه ويدئو تمام امكانات دفتر نويسنده و كارگردان سريال را تشكيل ميداد. روي ميز آقاي كارگردان كنار يك لبتاپ برگههاي پرينت شده نظرات بينندگان به چشم ميخورد كه نشان ميداد آقاي سلحشور نظرهاي بينندگان را به طور جدي دنبال ميكند.
كمتر از يك ساعت به وقت شرعي باقي مانده بود و از آنجايي كه ميدانستم ايشان اهل نماز اول وقت است، رفتم سراغ اصل موضوع تا مصاحبهام نيمه تمام نماند.
گفت و گو از محمد حسينكلهر(ادامه مطلبو بخون جالبه)
ادامه مطلب

خيلي طول نمي كشد كه امواجي كوچك يك جامعه «تغييرگريز» عربي را به تحرك وا مي دارد. اين امواج حاصل تاثيرگذاري بانوي اول سوريه است؛ زني كه كمتر از زلزله نيست.
«اسما اسد» از زماني كه حدود هشت سال قبل با «بشار اسد»، رئيس جمهور سوريه، ازدواج كرد افكار سنتي و قواعد مرسوم را كنار گذاشت.
اولين كاري كه اسما انجام داد ناپديد شدن از ديد عموم بود. سه ماه بعد كه سرو كله اش پيدا شد تازه معلوم گرديد كه وي در اين مدت به طور ناشناس با لباس جين و تي شرت در سراسر سوريه مي چرخيده تا از نزديك با مشكلات كشورش آشنا شود و قبل از آنكه مردم هرگونه تصور قبلي درباره وي پيدا كنند او مردم خود را بشناسد: "براي من اين كار منطقي بود، راهي بود براي آغاز كردن."
«اسما» ضيافتي برگزار كرد و وزيران دولت شوهرش را به اين ضيافت دعوت و البته با يك اقدام غيرمرسوم ،متحير كرد.
وي به جاي آنكه وزيران را دور يك ميز رسمي شام گردهم آورد و خودش و شوهرش (بشار) در راس اين ميز بنشينند مجلس را خيلي خودماني برگزار كرد و به قولي با وزيران قاطي شد.
سبك صميمانه و غيررسمي اسما تاكنون ادامه يافته است، گرچه هنوز با مخالفت هايي در بين گارد قديمي سوريه كه در دوران رژيم «مقرراتي و انعطاف ناپذير» حافظ اسد تشكيل شد، روبروست.
گفته مي شود هفته گذشته بانوي اول سوريه در جريان بازديد از يك مركز آموزشي در «لاتاكيا»، شمال سوريه، بي سر و صدا پشت در اتاقي كه در آن نوجوانان درباره شبكه اينترنت بحث مي كردند، گوش ايستاد (مثلا آنها درباه اين بحث مي كردند كه دولت سايت هاي مشخصي را فيلتر كرده است) پس از آن «اسما» ايستاد تا با گروهي از دختران خردسال گفت و گو كند، با آنها دست داد و تك تكشان را بوسيد. وي به نواختن پيانو توسط يك كودك گوش كرد، سپس بلند شد و با آهنگ رقصيد.
«اسما اسد»، 33 ساله، دختر يك متخصص سرشناس قلب و بزرگ شده منطقه «اكشن» در غرب لندن است. وي دو سال از عمر خود را در «دويچه بانك» صرف كرد و سپس به بانك «جي.پي مورگان» پيوست، وي نه ماه را در دفتر اين بانك در پاريس و 18 ماه را در نيويورك گذراند. اسما قادر است به شيوايي درباره وضعيت اقتصادي سوريه و سيستم آموزشي آن صحبت كند.
او تاكنون سرمنشأ طرح هايي براي توسعه روستايي و نيز عامل برگزاري تعدادي از رويدادهاي فرهنگي سوريه از جمله نمايشگاه اخير ظروف سفالي در موزه ويكتوريا و آلبرت لندن بوده است.
خانواده اسما و شوهرش پيش از ازدواج با يكديگر آشنايي داشتند. مادر وي، دبير اول سفارت سوريه در لندن بود و خانواده اش در مناصب بالاي ديپلماتيك قرار داشتند.
وي هر ساله از خانه قديمي خانواده اش در غرب سوريه ديدن مي كند و حتي زندگي در لندن نيز او را از هويت سوري اش دور نكرده است كمااينكه يك زماني به طنز مي گفت: وي تازه در سن هفت سالگي متوجه شده كه والدينش مي توانند انگليسي صحبت كنند!
با اين حال براي زني كه به طور آزادانه در بريتانيا رشد يافته است، دورنماي ازدواج با «اسد» مي توانست ترسناك باشد به ويژه آنكه اين امر مستلزم رعايت محدوديت هاي امنيتي و ...بود.
اما اسما مي گويد كه وي خود را درگير مناصب سمبليك و رسمي نمي كند: "دو هفته قبل من و شوهرم (بشار) براي ديدن يك نمايش به تئاتر رفتيم. روز بعد از آن در طول يك نشست فردي سئوال كرد آيا اين برنامه، رسمي بود. اين ديگر چه سئوالي است. چه چيز غيرطبيعي در اين ديده مي شود؟ ما ازدواج كرده ايم، ما جوان هستيم، چرا نبايد به تئاتر برويم؟
و جواب طرف اين بود كه روساي دولت نبايد چنين كاري انجام دهند!"
اسما به شخصه دختري آراسته، تركه اي و مدل مانند است. مجله French Elle در ماه جاري او را به عنوان يكي از شيك پوش ترين زنان سياستمدار جهان، حتي بالاتر از كارلا بروني، همسر رئيس جمهور فرانسه و ميشله اوباما، همسر رئيس جمهور منتخب آمريكا، انتخاب كرد.
اسدها داراي دو فرزند پسر هستند، حافظ 7 ساله و كريم 3 ساله و يك دختر پنج ساله كه همگي در يك بلوك آپارتماني بر روي تپه اي مشرف به دمشق زندگي مي كنند.
روزي كه خبرنگار ساندي تايمز با آنها مصاحبه كرد، سالگرد تولد حافظ، پسر خانواده، بود. اعضاي خانواده جشن گرفته بودند اما جشن اصلي قرار است اواخر اين هفته با يك مسابقه فوتبال برگزار شود. مسابقه اي كه اسما نيز مجبور به شركت در آن شده است، وي با خنده مي گويد: "من دروازه بان هستم!"
اسما اضافه مي كند: "حافظ مي خواهد در آينده يك فضانورد شود، بنابراين در حال حاضر ما زندگي به سبك فضايي – زندگي بر روي تپه – را تجربه مي كنيم. من چيز زيادي درباره فضا نمي دانم اما به سرعت ياد خواهم گرفت."
وي هر روز بعد از فرستادن كودكانش به مدرسه عازم دفتر كارش مي شود، يك ساختمان دلباز مشرف به شهر دمشق.
خبرنگار ساندي تايمز درباره ديدار خود با بانوي اول سوريه در دفتر كارش و صميمانه بودن وي مي گويد: "اسما مي گفت اگر مي توانستم شما را به صرف قهوه در بيرون از اينجا و در يك كافي شاپ دعوت مي كردم."
البته اين خودماني و غيررسمي بودن با تصوير شناخته شده از حكومت سوريه به عنوان يك نظام ديكتاتوري در تضاد است.